|
|
|
نرو نرو نرو از پیشم عشق تو اتیش زده به ریشم نرو نرو از عشق تو دارم دیوونه میشم
|
سلامممممممممممممم
خوبین گلا ؟ چیکارا می کنین ؟؟؟
درس و مدرسه که تعطیل شد کلی حال میده عید .
پیشاپیش عیدو بهتون تبریک میگم . امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین .
عید که مسافرت میرین ؟؟؟
من که میرم . ولی اخه بگین کجا منو دارن می برن ؟؟؟
واسه کار بابام منو دارن می برن ارمنستان ....... نه اخه بگو جا قحط بود بابااااا .... به جای اینکه بیخود پولتو خرج کنی واسه اینجور جاها می بردی منو دوبی یا یه جای دیگه حداقل کامران و هومن بودن . من که از این شانس ها ندارم .
خلاصه امیدوارم تعطیلات بهتون خوش بگذره . چون درس و مدرسه نداریم حتی اگه تو خونه هم بشینیم بازم کلی حال میده . مهم اینه که درس نیست . چه بچه ی خوبی ام من .
راستی کامران و هومن ......... وای موزیک ویدیو رو دیدین ؟؟؟ چیکار کرده بودننن؟؟؟؟ به قول یکی از فن های گل تیپ 20 صدا 20 اهنگ 20 همه چی 20 .......
خیلی قشنگ بود به نظر من حتی از فدای سرت هم عالی تر بود .
اصلا مگه میشه کار کامران و هومن ما بد هم باشهههه ؟؟؟؟!!!! اینکه از محالاته .
اون شب واقعا خیلی خوش گذشت .... خودتون باید بدونین چه حالی داشتم ... از یه طرف هیجان موزیک ویدیو از یه طرف تیریپشون یه طرف کارگردانیشششش .....
دست مهسای گل هم درد نکنه واقعا واسه کامران و هومن گل و فن های عزیزشون خیلی زحمت می کشه که دستش درد نکنه . اگه نرفتین وبش حتما برینننن .
www.khkingpopm.blogfa.com
خلاصه همه چیز این روزا به کام منه .
بعد از این همه حرف باید از دوستای گلم تشکر کنم که منو ساپورت می کنن . دست همه تون درد نکنه .
بریم سراغ مطلب های امروز . اخر هم می خوام یه خورده باهاتون حرف بزنم .
سلام . من از اداره برق مزاحمتون میشم.........متاسفانه .....شما شاکی خصوصی دارید........!!!برق چشاتون یه
نفر رو کشته ...........
رفتيُ خاطره های تو نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم
هم ترانه ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش
اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش
گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت . گفتم مگه مي توني ؟
گفت : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.
يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟
گفت : هيسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .
خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت . دوست دارم ديوونه ....
از روزی که چشمام به چشات افتاد دلم آتش گرفت از سوز نگاهت هیچ وقت فراموشت نمی کنم امیدوارم اون دنیا هم به یاد من باشی ....
مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد
خسته شدم بس كه تنها دويدم
اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن
مي خواهم با تو گريه كنم
.. خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم...
مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم.
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم
سکوت من وتو....... تب عشق بود ميان من و تو تبی که حتی با باران وفا نيز آرام نمی شد و به تاراج رفتن کلام من و تو تا که هيچ چيز بجز سکوت در ميان ما نماند . چهره هايی آرام اما قلبی آشفته و روحی آکنده از حرف من و تو . و در اين بی واژگی و بی کلامی من در اشکهايم غوطه ور بودم و تو تنها نگاهت بدرقه اشکهايم بود و تو با نگاهت اشکهای دلم را پاک کردی وقتی که گونه هايم را نوازش ميکرد
همين روزا ميان دست گيرت مي کنن دست بند به دست ميان مي برنت جزئيات جنايت هنوز مشخص نيست اما .....اثر انگشتت روي قلب شکستم مونده
برو سره ميكروسكوپ .......رفتي؟.......چي ميبيني؟............يه ذ ره ي كوچيك..........ميدوني چيه؟.........آره؟؟؟؟...........يكم فكر كن..............اون دل منه كه واسه ي تو يه ذره شده
اگه توپت افتاد تو خونه همسايه و پارش کرد اصلا ناراحت نشو . چون يه دوست داري که حاضره قلبش رو بندازه زير پات تا باهاش بازي کنی
بـاهـات نبـودم ، برات که بودم اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم ، هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم، اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم ، تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم ، مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل !
يه روز دوستي از عشق پرسيد: فرق ما دو تا چيه؟ عشق گفت:تو با يه سلام شروع مي شي ولي من با يه نگاه عشق از دوستي پرسيد: حالا از نظر تو فرق ما دو تا چيه؟ دوستي گفت:من با يه دروغ تموم مي شم و تو با مرگ.
پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره که پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟! چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم .
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است.
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب، لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه ايي با دلبري تنها شدن
بوسه سر فصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و حان
بوسه يعني عشق من ، با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ايي بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار مي بايد كرد
بوسه يعني عشق وآوازوسرود
بوسه يعني وصل جانها از دو لب
بوسه يعني پر زدن، يعني صعود
خیلی می ترسم اگه تو یه روز نصیب من نشی
اسیر عشقت شمو آخر از من جدا بشی
پر بکشم از دلتو از قید من رها بشی
بری تو هم مثل همه واسم یه بی وفا بشی
نمی دونم که از این روزا، چرا محل نمی ذاری
می خوای بری عزیز من، رو قلبم پا بذاری
وقتی میگی دوست دارم اصلا باور ندارم
آخر با رفتارت میگی که من تو رو دوست ندارم
نمی دونی چه می کشم از دست توای نازنین
از دست تو چکار کنم ، می خوای برم زیر زمین
ميدونی . قفسه سينه يه حکمتي داره!
خدا وقتي آدم رو آفريد،سينش قفسه نداشت.يه پوست نازک بود رو دلش. يه روز آدم عاشق دريا شد.اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا...
پوست سينشو دريد و قلبش رو کند و انداخت تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي. خدا دل آدم رو از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينش.آدم دوباره آدم شد.ولي......امان از دست اين آدم.اين بار سرش رو که بالا کرد،عاشق آسمون شد... دوباره پوست سينشو جر داد و دلش رو پرت کرد ميون آسمون...دل آدم مثل يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد تا افتاد تو دامن خدا.
خداگفت...اين دل ديگه واسه آدم دل نميشه.....آدم دراز به دراز،، چشم به آسمون، رو زمين افتاده بود. خدا اينبار که دل رو گذاشت سرجاش،بس که از دست آدم ناراحت بود،يه قفس کشيد که ديگه...آها .....ديگه.....بسه.... آدم که به خودش اومد،ديد اي دل غافل........ چقدر نفس کشيدن براش سخت شده.....چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده...دست کشيد رو سينشو وقتي فهميد چي شد.
آهي کشيد...
بعد هي آدم گريه کرد
آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها رو زمين سفت خدا قدم ميزد،اشک مي ريخت . آدم بيچاره، دونه دونه اشکاشو که مي ريخت رو زمين و شکل مرواريد مي شد رو برميداشت و پرت ميکرد طرف خدا تو آسمون تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفس رو برداره....اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد... ولي خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه يه شب آدم تصميم خودش رو گرفت...به چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد.ديد خدا زير پوستش يه ميله هاي محکمي گذاشته دلشو ديد که طفلي مثه يه گنجشک اون زير ميزد و تالاپ تولوپ ميکرد.... انگشتاشو کرد زيرهمون ميله اي که درست رو سينش بود و با همه زوري که داشت اونو کند.
آآآآآآخ خ خ ...اونقدر دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد
خدا از اون بالا همه چيزم نگاه کرد و دلش واسه آدم سوخت يه فرشته براش فرستاد.
فرشته اومد جلو و دست کشيد رو چشاي بسته آدم.... آدم که چشاشو وا کرد ، اولش هيچي نفهميد.هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نگاه کرد.....فرشته رو که ديد.....با همون يه دلي که نداشت، نه، با صد تا دلي هم که نداشت عاشق فرشته شد.... همون قد که عاشق آسمون و جنگل و دريا شده بود.....نه.... خيلي بيشتر...
پا شد و فرشته رو نگاه کرد.دستش رو برد گذاشت رو دلش، همونجا که استخون رو کنده بود.خواست دلشو در بياره و بده به فرشته ، ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نمي اومد.بايد دو سه تا ديگه از اونها رو هم ميکند. تا دستشو برد زير استخون قفسه سينش، فرشته يواش يواش اومد جلو.....دستاشو باز کرد و آدم رو بغل کرد
سينش رو چسبوند به سينه آدم. خدا از اون بالا فقط نگاه کرد، با يه لبخند رو لباش... آدم فرشته رو بغل کرد..دل آدم يواش يواش نصف شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم.فرشته سرش رو آورد بالا و تو چشاي آدم نگاه کرد...آدم با چشاش مي خنديد. فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست..
آدم يواشکي به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد. خدا پرده آسمون رو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاشت.
منم دلتنگم !
ان قدر که با نامت مي گريم !
دل تنگي...
انتظار...
من ...
من غريب تر از هميشه ام عشق من...
تو که خوب مي دانستي که همه تنها آشنايي را به يدک مي کشند و تو آشناي مني...
تو که مي دانستي هر نفسم با نفست بيرون مياد...
تو...
يادت نمي آيدعشق من؟...
يادت هست در آغوشم کشيدي که من همه کس توام ! ...
من براي تو ...
براي تو که همه کس مني...
براي تو که همه ي دنياي ساده و کودکانه ي مني دلتنگم...
من براي چشماني دلتنگم که روزهاست رهايم کرده اند..
من براي دست هايي دلتنگم که روزهاست تنهايم گذاشته اند و رفته اند
من روزهاست که خاموشم...
بگذار فکر کنند اين ها هذيان هاي يک بيمار تب آلود است...
بگذار فکر کنند شعر است !
استعاره هاي ادبيست و برايم دست بزنند ..
بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات دروني وجودم را مي خورند و دارم تمام مي شوم
براي آن ها بي آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...
به من حق بده نازنينم! تو حق بده...
اين آشفتگي را بر من ببخش وليکن من براي تمام شدن خويش اين طور گريان نيستم...
من برای رفتن توست که می نالم ..........
آغوش
كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود
دو تا چشمات پر از اندوه
واسه دل شكستگيم بود
آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه
تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چي خدا نخواسته من كنار تو باشم
قول مي دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم
همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه
عشق تو ، بودن با تو
پرم از ترانه تو
گر چه واژه ها حقيرن
خوبه وقتي نيستي پيشم
اونا دستمو مي گيرن
راز عشق منو هيچ كس غير مهتاب نمي دونه
تنها شاهد واسه غصه ، گريه و تنهاييم اونه
واي اگرمن اين نبودم كاش ميشد پرنده باشم
تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم
يه پرنده شم شبونه
بكشم پر به خيالت
برسم به لونه تو
بگيرم سر زير بالت
زندگيم رنگ خا بود
اگه تنها تو رو داشتم
اگه ميشد واسه گريه
رو شونت سر مي گذاشتم ...
من بودم و غروبی سرخ که نشان از تاريکی تلخی داشت
به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم
ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نيومدی
همان لحظه که خورشيد خانم داشت می رفت
به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی
و لی نميدانستم که به زيبا یهای دنيا نبايد دل بست
به تويی که زيبايی محض بودی
آنروز غروب عشق من بود
من فهميدم که وعده گلرخان وفايی ندارد
شکوه هايی که از تو داشتم به فراموشی سپردم
و گفتم که بايد او را زخاطر برد
خورشيد رفت و شب امد
ولی من هنوز روز را نديده ام
اگر هر غروب طلوعی دارد
ولی اين غروب طلوعی ندارد
حالا ديگر من مانده ام و يک دنيا تاريکی
غروب عشق اگر غمگين بود
ولی برایم دوست داشتنی بود
خب گلا این از این . می مونه حرف های من ....
می خواستم راجع به داستان باهاتون حرف بزنم .
راجع به اسم ها که فعلا یه چیزایی انتخاب کردم . ولی راجع به اینکه اگر بخوام تابستون بنویسم چطوره ؟؟؟
هم اوون موقع وقت بیشتری همه مون داریم هم من فکرم و دستم باز تر میشه در کل به نظر من موقعیت خیلی بهتر میشه . حالا این نظر من بود . شما هم حتما حتما نظرتونو بگین .
یه موضوع دیگه هم بود که باید می گفتم . من تو این داستان جدید سعی کردم اون کامران یا اون هومنی رو که تو ذهنمه به تصویر بکشم . نترسین هیچ خصوصیت بدی ندارن . همونطور که الان گلن تو داستان هم گل گلن . ممکنه تو داستان من هومن به حرفی بزنه که شاید این هومن واقعی این چیزا رو نگه . ولی در کل سعی کردم هم چیز این داستان متفاوت با قبلی باشه . سر داستان قبلی علت اینکه نتونستم چندان خوب تمومش کنم این بود که خیلی طولش دادم و باعث شد همه ی افکارم قر و قاطی بشه . ولی سر این حسابی جبران می کنم . سال قبل تابستون اولین تجربه بود ولی امسال حتما همه چیز طبق برنامه پیش میره . بچه ها کارهای من اصلا مشخص نیست یهو دیدین زد به سرم اومدم همین الان اپ داستان کردم . خلاصه در مورد موقع نوشتن داستان نظراتونو لطف کنین بگین .
امیدوارم ویدیوی اون یکی اهنگ جدید ریمیکس هم بیاد بیرون که ما حسابی حسابی شارژ بشیم .
خیلی دوستون دارم به چشماتونم خیلی میاد .
قربون همه تون . خدانگهدار ..
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط niloofar |
اگر بوی گلی را دوست نداری شاخه هایش را نشکن
برای شعری که بی تو خواهم گفت قافیه کم دارم
پس در سکوتی محض و در پس فاصله ها به انتظار
تو نشسته ام تا بیایی چون باغبانی مهربان در دشت
دلم تخم محبت بکاری و.......
قلم را در دست گرفتم و نوشتن را شروع كردم
ولي اين بار با دفعات قبل فرق داشت
ديگر از غم و هجران و رفتن ننوشتم
از او نوشتم
از او كه دوباره قلبم را به تپش وا داشت
از او كه دوباره مرا وادار به نوشتن كرد
به كسي كه اميد را در قلبم بعد از مدتها زنده كرد
اين بار هم نوشتم ولي نه براي اينكه او مي خواست
بلكه نوشتم چون قلبم ديگر نمي توانست بدون او باشد
مي خواستم از غم و از روزهاي تنهائي ام بنويسم
از روزهاي نبودن او
ولي باز هم غم را جايز ندانستم
پس با صد شوق فقط براي او نوشتم
براي او كه با آمدنش بهار را به راستي به دلم هديه داد
او كه با ترنم اسمش مي توانستم براي خودم صنمي بسازم بس زيبا
صنمي بسازم كه نه تنها من
بلكه همه ي مردم به او سجده كنند
مي خواهم مجنونم را دوباره و براي هميشه در قلبم نگه دارم
تا شايد بتوانم ديگر بار لیلا باشم
به آسمان نگاه كردم
همان ستاره كه تنها شاهد صحبت من و تو بود
باز هم داشت سوسو مي زد
ولي اين بار برق عشق در نگاهش موج مي زد
قاصدكي كه بعد از رفتنت رفت و ديگه سراغي از من نگرفت
روي شونه هام نشست و از تو برام گفت
خبر از اومدن تو داد
گفت كه برگشتي
ولي زمان دقيق اومدنت رو مشخص نكرد
روي دوش قاصدك اين رو نوشتم
«« تو صنم نمي گذاري كه مرا نماز باشد »»
و به همراه اولين نسيم به سوي كوي تو روانه كردم
تا شايد ….
باران می بارد و من
باران می بارد و من هنوز به تو نگاه میکنم.
به تویی که تنها دلیل بودن من در این دنیای وانفسا هستی
به تویی که تمام زیبایی ها در چشم تو رنگ می گیرد
من...و من هیچ.
من پوچ هستم و هر لحظه در چشمانت در جست و جوی آتشی هستم
که به قلبم روحی دوباره بخشید و به من زندگی دوباره داد.
لمس می کنم دستانی را که با گرمای عشق خود٬دستان سرد من را گرم می نمود تا از شدت سرما٬
خشک و بی روح نشود.
دلم را آرام می نمود تا از اضطراب های بیهوده ٬رهایی یابم و از گونه هایم که رنگ خجالت را به خود گرفته بود٬چشم پوشی میکرد.
آری!
این تو بودی که به من آموختی معنای زندگی را.این تو بودی که سرودی ترانه ی آزادی را.
می خواندی از عشق٬از مهربانی و گذشت٬می خواندی از سهراب:
((روشنی٬ من ٬گل٬ آب...))
و زیر آسمان خدا فریاد می کشیدی:((چترها را باید بست٬زیر باران باید رفت...))
باید مثل کبوتران پرواز کرد٬باید مثل درختان باران را حس کرد٬باید آزاد بود٬باید فکری تازه کرد.
اما حالا...تو این طرف دیواری و من آن طرف دیوار.دیواری که تمام روشنایی ها را گرفته.
باران می بارد و من هنوز از پشت پنجره اتاق در انتظار تو هستم٬تا بیایی دستانم را که گرمای
خود را به شیشه ی سرد پنجره باخته است٬با گرمای عشق نرم کنی و ستارگان غم
را که از چشمان من سرازیر شده جمع کنی تا فانوسی شود ٬ برای شب های
تاریک زندگیمان
اصلا مهم نیست پروانه های دلم چقدر در هوای دیدنت بیقرار شده اند
یا تا کی قرار است٬شبنم ها گاه گاه به میهمانی ایوان چشم هایم بیایند.
یا آخرین باری که شکستن سکوت را مزه مزه کردم کی بوده باشد...
یا شب باشد و تو ماهم باشی و یا روز باشد و تو خورشیدکم.
بگذار همان زبان رسمی چلچله ها که هی پاییز را به یادمان می آورند درهای گفتگو را به رویمان باز کند.
دیشب را هم با بالشی خیس و با لالایی پنجره ای که تمایل به بستن نداشت٬ گذراندم.
و حالا اصلا مهم نیست که نگاهم می خواهد تا کجا بدود.
همین که تو نصف النهار مبداء عاشقیم شده ای کافیست.
چقدر تاخیر دارم تا تو...و تو ساعت طلوعت را با کدام منظومه هم تنظیم کرده ای هم٬
دیگر به در این روزهای خاکستری نمی خورد.
بگذار اصلا مهم نباشد تو دچاری یا من٬تو ناچاری یا من...
یا تمام این دلواپسی های ارغوانی!!!
در میان من و تو فاصله هاست...گاه می اندیشم٬می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانایی بخشش داری!دستهای تو توانایی آن را دارند که مرا زندگانی بخشند.
چشمهای تو به من می بخشند٬ شور عشق و مستی...
و تو چون مصرع شعری زیبا٬ سطر بر جسته ای از زندگانی من هستی.
دفتر عمر مرا٬ با وجود تو شکوهی دیگر...رونقی دیگر هست...
می توانی تو به من زندگانی بخشی٬ یا بگیری از من٬ آنچه را می بخشی.
بی تو من چیستم؟؟؟
ابر اندوه...بی تو سرگندانتر از پژواکم در کوه...گرد بادم در دشت...برگ پاییزم در پنجه باد...
بی تو سر گردانتر از نسیم سحرم...
بی تو اشکم٬ آهم٬دردم٬...آشیان برده ز یاد...بی تو خاکستر سردم...خاموش...
نتپد دیگر در سینه من٬ دل با شوق...
نه مرا بر لب٬ بانگ شادی...بی تو وحشت هر زمان می دردم...
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد...
کاستن٬ کاهیدن٬ کاهش جانم ...کم کم!
چه کسی خواهد دید٬ مردنم را بی تو؟!
بی تو مردم...مردم...
چه کسی باور کرد٬ جنگل جان مرا٬آتش عشق تو خاکستر کرد؟
((چقدر سخته منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست.))
((مهمان عزیزی باشی که فانوس خانه اش روشن نیست.))
((چقدر سخته آدم را از آرزوهایش دور کنند و او را به مسیر نا خواسته ای مجبور کنند.))
((چقدر سخته دست نوشته هایت را نخوانده ٬ خاک کنند و اسمت را از خاطره ها پاک کنند.))
چی بخونم وقتی چشام از هجوم گریه خیسه
وقتی هیچ کس نمی تونه گریه هامو بنویسه
چی بخونم وقتی قلبت منو از تو و قصه رونده
وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده
چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره
وقتی هیچ کس نمی تونه تو رو پیش من بیاره
شب هم نفسی٬شب بلند تنهایی٬ تو که هم نفسی بگو کجای دنیایی
چی بگم وقتی ترانه بی تو جلوه ای نداره
وقتی آواز من و خاموش توی کوچه جا میذاره
وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست
چی بخونم وقتی چشام از هجوم گریه خیسه
چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره
...
من تو را پیدا کردم٬ بیهوده به دنبالت می گشتم٬من تورا داشتم و نمی دانستم.
چون نمی دانستم همیشه قیمتی ترین چیزها ٬ آنهایی نیستند که
در دور دست ها به دنبالشان می گردیم.
گاهی همه هستی در کنار ماست٬ کم سویی چشمهاست که مارا به بیراهه می کشاند.
بوی یاس می دهی وقتی چشمانت را می بندی و
آزاد می شوی در چشمانم
و تلاقی نگاهمان لبهایمان را بیشتر به هم می فشارد
داغ می شوم........ داغ داغ..........
گر می گیرم
نازنینم!
باز عطر یاد تو،در خاطره ی اتاقم پیچید!
باز مهربانی چشمهایت،
پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد!
باز گرمی دستانت،
روحم را تا دورترین،لمس یادها برد!
نازنینم!
به شب و روز قسم!
به تلالؤ امواج قسم!
به برگ برگ شاخه های درختان قسم!
به بی قراری بادهای سرگردان قسم!
به آواز قمری های حیاتم قسم!
نـــمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم!
نــــمی توانم!
به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،
دلم گرفته است!
به دیدار ایـن دل غمگین بیا!
شانه هایــت را برای ایــن هــمه بارش،کم دارم!
دلم گرفت وقتی که تو ٬گفتی عاشق نمیشم
گفتی دیگه جمعه شبا٬ سنگی نزن به شیشم
دلم گرفت وقتی که تو٬ گفتی که عشق کدومه
دلم گرفت تا فهمیدم٬ کار دلم تمومه
دور دلت دیواری بود٬ با خشت های محکم و سفت
تا گفتی عاشق نمیشم٬ یه جورایی دلم گرفت
خیال میکردم همیشه ٬ته دلت یه چیزی هست
که قلب من بی ادعا٬ به پای عشق تو نشست
دلم می خواد تو گریه هام ٬برام یه شاه پری بشی
من می میرم اگه یه روز٬ تو مال دیگری بشی
دلم گرفت تا گفتی که٬ روز وداع داره میاد
گفتی که روز رفتنم٬ بی اطلاع داره میاد
خواستی پری من نشو ٬پری که مال هرکی نیست
خواستی فراموشم بکن٬ عاشقی هم زورکی نیست
وقتی برای قلب تو٬ منم شدم مثل همه
وقتی که این ترانه ها٬ برای چشم تو کمه
باید برم باید برم٬ آخر عشقها رفتنه
تصویر من کم کم داره٬ تو قاب چشمات میشکنه
فرقی نکرده ماجرا ٬هنوز تو رویای منی
حتی اگه خودت نخوای ٬عروس زیبای منی!
۱۰۰۰
مرتبه ۹۰۰ جمله ی عاشفانه را در ۸۰۰ جای مختلف
به ۷۰۰ زبان پیش ۶۰۰ نفر مطرح کردم . ۵۰۰ نفره
آنها ۴۰۰ جمله را در ۳۰۰ زبان و ۲۰۰ برگ ترجمه کردند ۱۰۰بار برای تو
در ۹۰ روز روزی ۸۰ دقیقه خواندم ۷۰ جمله ۶۰ بار در ۵۰ روز روزی ۴۰
مرتبه برای خود تکرار کردم ۳۰ تای آن را آموختی پس از ۲۰ بار از تو
۱۰ سوال کردم ۹ مرتبه به ۸ سواله من ۷ جواب در فاصله ی
۶ روز دادی ۵ مرتبه تو را در ۴ مهمانی دیدم ۳ ساعت از تو خواهش کردم ۲ ساعت
در آغوشم بوسیدمت تا اینکه ۱ بار گفتی
دوستت دارم
دستت رو مشت كن و اندازه قلبت و ببين
خيلي كوچيكه,نه؟
اما چه توقع ها كه نداره!!!
این روزها چقدر هوای تو می کنم
حتی غروب گریه برای تو می کنم
گاهی کنار پنجره ام می نشینم و
چشمی میان کوچه ها رهای تو می کنم
خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی
یاد تو ، یاد مهر و وفای تو می کنم
خود نامه ای برای خود می نویسم و
آن را همیشه پست به جای تو می کنم
وقتی که نامه می رسد از سوی من به
می خوانم و دوباره هوای تو می کنم...!!!
اگه یار من تو باشی کسی رو دیگه نمی خوام
کاش همه کسم تو باشی من فقط همینو می خوام
دوست دارم که توی عشقت بسوزم تا که فنا شم
دوست دارم که با تو باشم اسیر دو تا چشات شم
دوست دارم که زندگیمو بریزم به زیر پاهات
دوست دارم که با نگاهت عقلمو بدی تو بر باد
از همون روزی که قلبم اسیر و دربه درت شد
فهمیدم دل خرابم عاشق صداقتت شد
تو با این همه بزرگی دل ما رو نشکستی
تو با این همه خاطرخواه اومدی با ما نشستی
همه ی زندگی من فدای یه تار موهات
همه ی عشقم تو هستی توی این دنیای زیبا
دل بريدم از تمام زندگى از تو گم گشتم به نام زندگى
با تو بودن شد برايم هر نفس معنى ناب كلام زندگى
موج خواهشهاى تو اما كشيد عاقبت ما را به دام زندگى
به نام زندگانى حرامم شده جوانى
نوش دارويى به ما تلخى نكن تا ننوشم زهر جام زندگى
با تولد رنج ما آغاز شد رنج افتادن به دام زندگى
به ياد روزهاى خوش زندگيم افسوس كه در آن آتش افتاد
افسوس در تنهايی شکفتم در تاريکی نهفتم با سايه سخن گفتم با عشق به خواب رفتم از تو خبری افسوس از تو گذری افسوس با غربت دل ساختم تنها و رها ماندم حال خاکستری سردم پاييزی و بی برگم از تو خبری افسوس...
کاش توی دنیا سه چیز وجود نداشت:
دروغ،عشق،غرور
اونوقت کسی از روی غرور،برای عشق،دروغ نمی گفت
بميرد آنکه غربت را بنا کرد
ترا از من مرا از تو جدا کرد
نميخوام بگم قدر يه دنيا دوستت دارم.....
چون دنيا يه روز تموم ميشه.....
نميخوام بگم مثل گلى.....
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه....
نميخوام بگم که سياهى چشمات مثل شبهاى پر ستاره اس....
چون شب هم بالاخره تموم ميشه....
نميخوام بگم مثل آب پاک و زلالى....
چون آب که هميشه پاک نميمونه....
نميخوام بگم که دوستت دارم....
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
...بلکه من عاشقتم
گريه هاى من بى صداست عشق من بى انتهاست رد پاى اشكهايم را بگیر تا بدانى خانه عاشق كجاست
اولش فکر مي کردم که قلبت اينقدر بزرگه که من يک نقطه شدم و تو نمى تونى منو ببينى!!!! بعد گفتم شايد قلبت اينقدر کوچيکه که عشق بى انتهاى من تو اون جا نمى شه!!! بعدش فکر کردم که شايد قلبت اينقدر شلوغه که واسه من ديگه هيچ جايى نمونده!!!... ولى اخرش فهميدم .... فهميدم اصلا تو که قلب نداشتى
دفترم را باز می کنم ، اولین صفحه حکایت از رفتنت دارد ...
به صفحات دیگر نگاه می کنم ، تمام صفحات را از نبودنت ، از غم دوریت
از چشم انتظاریم و از امید به بازگشتت پر کرده ام .... تنها یک برگ سفید باقی مانده ...
که برای آمدنت خالی گذاشته ام .....
مى خواهم براى از دست دادنت بگريم اما فراموش كرده بودم كه تمام
اشكهايم را براى بدست آوردنت ريخته بودم
وقتی رفتی خنده ها مرد تا هميشه
گريه موندو من که گفتم زندگی بی تو نميشه
شبی در خواب خوش بودم ديدم کسی در می زند
رفتم گشودم در به او دیدم غم است در می زند
ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا
غم با همه بی مهریش هر شب به ما سر می زند
مى دونى فاصله بين انگشتات واسه چيه؟واسه اينکه يه نفر ديگه با
انگشتهاش
اين جاى خاليو پر کنه
پس به دنبال کسي باش که تا ابد دستاتو بگیره
همدم شبهاي دلتنگي من....
امشب مهمون كدوم آسمون بودي ؟ هم صحبت كدوم ستاره ؟
همدرد كدوم مهتاب ؟
یادت هست ؟
شبهاي پريشونیمو با تو قسمت و ستاره هامو بغل بغل به آسمون چشماي ت
و تعارف می كردم .
سياه چالاي دلتنگيام رو لبخندهات پرمی كرد .
براي گذري هر چند کوچولو به آسمون نگاهم برگرد . ببين چه جوری ماه ذهنم
تو سياره خاطرات مي گرده و اروم اشك مي ريزه .
بغض هامم جواب نگفته های فشرده گلوم رو نمی دن ... .
تو نيستي و من ، شبگرد تنها نشین خلوت غم شدم.. .
می خواهم اشک را معنا کنم
اشک یعنی گریه قلبی سرخ
اشک یعنی گریز از تنهایی
اشک یعنی زلالی یک عشق
اشک یعنی سر چشمه پاکی
اشک یعنی یک قطره خوبی
شاید هم یک دریا غم!!!!!!!
و انگار چشمها خشک شدند
اشکی بریزید از شوق!!!!!!
گریه کنید تا دریا شوید!!!!!
حالا شما بگویید:
اشک چیست؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط niloofar |
بچه ها سلام خوبید؟ با درسا چه میکنید؟ اول از همه ولنتاین رو به همتون تبریک میگم امیدوارم ولنتاینه
خوبی داشته باشین و همیشه عاشق باشین![]()
![]()
حالا مثل همیشه میریم سر عکسا و شعر ها![]()
ماهی قرمزه کوچکی هستم در دل شیشه ای تو ........ مواظب باش دلت
نشکنه که من میمیرم
اسمت رو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی . گذاشتم خورشید ترسیدم غروب کنی . گذاشتم جونم که اگه خدایی نکرده رفتی منم برم .
وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه زود دستمو بالا گرفتم گفتم : یک بخش اما از وقتی تورو شناختم فهمیدم عشق ۳ بخشه : ۱. عطش دیدنه تو ۲. شوق با تو بودن ۳. و اندوه بی تو بودن .
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هیچ وقت برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی . رنگین کمان من
۱۰۰ بار قسم خوردم که نامت را به زبان نیارم ولی افسوس که قسم هم نام تو بود
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد .
هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری ..... هرگز به کسی محبت نکن وقتی قصد شکستن قلبش را داری ..... هرگز قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری ....
اگه خوبي بدي از من ديدي حلال كن، بايد برم بيمارستان براي جراحي دريچه قلب
. آخه ميخوام يه دريچه بزارم كه فقط بروي تو باز شه.
سر کلاس رياضي بود که استاد اومدو دو خط موازي کشيد خط پاييني نگاهي به
وقتي با يک انگشت به طرفه کسي اشاره ميکني و اون رو مسخره مي کني، اگر
آنگاه که با دستانت واژه ي عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم، اما به
و ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است
سه جمله ی زیبا
: 1)اگر اولش به فکر اخرش نباشی اخرش به فکر اولش میفتی 2)لذتی که در فراق هست در وصال نیست چون درفراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق 3)آغاز کسی باش که پایان تو باشد
يه روز عشقت رو دزديدم و براي اينکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايم کردم یه
اما نمي دونستم که يه روز براي اينکه اون رو پس بگيري قلبم رو مي شکنی
برات يک سبد گل سرخ مي فرستم
. توي اين سبد 10 تا گل هست . 9 تا طبيعي 1 دونه مصنوعي . روي اين گلها يه کارت مي چسبونم و تنها جمله اي رو که بلدم روش مي نويسم عزيزم تا پژمرده شدن آخرين گل دوستت دارم دوستت دارم
اگر بند بند وجودم را از هم جدا سازند و قطره قطره خونم
را در جام جدایی بریزند
بازهم
:
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه
...خيلي سخته که کسي رو دوست داشته باشي ، اما ندونه
...خيلي
سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...خیلی سخته که عشق رو از نگاه کسي بخوني ، اما نتونه بهت بگه
...خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش
جشن بگيري
دستت رو بزار روي قلبت، اين ساعته عمرته كه داره تيك تيك مي كنه، جالسه
به، هموني كه بهت زندگي ميده برات شمارش معكوس رو شروع كرده
زیبا ترین تصویری که در زندگانیام دیدم نگاه عاشقانه ومعصومانه تو بود
زیبا ترین حرفی که زدم سکوت دوست داشتنی تو بود
زیبا ترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زیبا ترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود
زیبا ترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود
زیبا رتین هدیه عمرم محبت تو بود
زیبا ترین تنهاییم گریه برای تو بود
زیبا ترین اعترافم عشق تو بود
زیباترین لحظه عمرم با تو بودن بود
تو که نیستی تا ببینی من و این دل شکسته
تک و تنها توی غربت به امید تو نشسته
تو که نیستی تا ببینی منو این دستای خسته
یه ورق کاغذ خالی با یه احساس شکسته
تو که نیستی تا ببینی منو این روزای غمیگین
یه سکوت سرد و وحشی توی لحظه های سنگین
تو که نیستی تا ببینی منو دیوارای سنگی
فاصله بین منو توست،کاش بگی که برمیگردی
تو که نیستی تا ببینی منو این پلکای خیسم
تو تموم بی کسیها دارم از تو مینویسم
تو که نیستی تا ببینی لحظه هام بی تو چه سردن
واسه نبودن تو هموشون معنی دردن
آن
مردکه
در کوچه پس کوچه های خالی دلمچون
باد می پیچیدو
در سکوت جاده هاآواز
تنهایی را زمزمه می کردمردی
از تبار عشق بودمردی
از جنس انتظار
به من میگفت
: انقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیرمیمیرم... باورم نمی شد... فقط یک امتحانساده به او گفتم بمیر...! سالهاست در تنهایی پژمرده ام... - کاش امتحانش نمی کردم
ای
کاش بودی تا این جاده ها با آمدن تو بی انتهاتر می شدمی
دانی که...؟زمزمه
های دلتنگی من با آمدن تو به پایان میرسدو
شبنم چشمانم به گلهای پژمرده مینشیندتو
رفتی...و من ماندمو یک دنیا تنهایی
نمی
دانم محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود
يلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه
... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت...
قصه من و تو
قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلي و مجنون سروده شد
قصه من و تو از آن نيمه شب پر خاطره آغاز شد و اينك نيز با قصه دوري در حال نوشته شدن است
قصه من و تو آغازي احساسي داشت ، حرفهايي رويايي داشت ، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعي شد
تو آمدي در خوابم ، نشستي در سرزمين رويايم ، و آن قلب سرخت را با دو دست مهربانت به من هديه دادي
چه زيبا پر كشيديم به سوي دشت پروانه ها ، چه زيبا بر روي ماه نشستي و من نيز ماه را به آرامي حركت مي دادم
لحظه سفرت لحظه زيبايي بود ، لحظه اي كه بر روي گلبرگ گلي نشستي و با نسيم عشق به سوي دياري ديگر رهسپار شدي
من نيز در كنار قناري پر بسته نشسته بودم و نواي غمگين او را گوش ميدادم و به شبنمي كه عكس چشمان خيسم در آن افتاده بود نگاه مي كردم
قصه من و تو قصه زيباترين عشق دنيا است ، قصه من و تو قصه يك سرزمين بي انتها است ، قصه من و تو ، قصه يك روياي بيدار شدني است
آغاز ديدارمان چه پر خاطره بود ، عكس چشمانت هنوز در ذهنم تكرار ميشود ، يك نگاه عاشقانه ، يك نواي صادقانه ، هديه اي بود پر از آرزو و اميد
سر آغاز قصه من و تو از يك نگاه عاشقانه آغاز شد ، و به لحظه مرگ نيز ختم خواهد شد
دفتري كهنه و پوسيده ، دلي نا اميد و شكسته ، قلم بدون جوهر داشتم
تو كه آمدي دفترم تازه شد ، دلم اميدوار و پر تپش از عشق شد ، و قلمم آماده نوشتن كلام مقدس تو را داشت
اولين كلامم به نام تو بود و تكه كلامم نيز اسم تو بود
قصه من و تو قصه شمعي خاموش نشدني است ، قصه من و تو قصه مهتاب و ستاره است
سلام به همه ی سینه سوخته های عاشق
.حق داری دعوتم را بعد عمری نپذیری
فال حافظم گرفتم دیدم از عاشقی سیری
تقصیر منه که گفتم تو بخوای واست میمیرم
تو مه نوبتت شد اما گفتی باید هم بمیری
من به تو شماره دادم آدرس خونه را دادم
وقتی گفتم دوستت دارم گفتی یه وقت نمیری
جای چشمات خالی دیشب،چه خواب قشنگی دیدم
خواب دیدم واسه همیشه منو بردی به اسیری
یادمه روزای اول اشکاتو که پاک می کردم
گفتی این یادت بمونه تو ،تو دنیا بی نظیری
دوس دارم صداقت تو مثل حرف اون روزات بود
منو می بردی تو ساحل توی کلبه حصیری
حالا اما توی راهت اگه یک رودخونه باشه
واسه رد شدن نمی خوای دسای منو بگیری
یادمه که بی اجازه اومدم تو رو ببینم
زیر دونه های برف و بلور ای مه شیری
نگانم شدی اون روز گفتی تا هوا درس شه
تو پیش خودم می مونی ،فعلنم خونه نمیری
یادمه هوا که خوب شد تا خونه فقط دوئیدم
توی دفترم نوشتم دوئیدم تا چه مسیری
دیگه اون روزا گذشتن ،مث عمرا دیگه بر نگشتن
توی دفترم نوشتم ،رسیدم به چه کویری
آخرش دیشب که خواستم خونه تون بیام و گفتی
مشغلت خیلی زیاده ،این روزا بد جوری گیری
هر چی عاشق تو باشم صبرم اندازه ای داره
نمی دونی واسه دیدن ،واسه من همیشه دیری
تا نگم خوبی تو انگار شعر من تموم نمیشه
برو تو قصر شکستم ،تا ابد خودت امیری
نــازنیــن
....دلــم هــوای بــودنیهــایـــت را کــرده
..گــفتــه بــودم نــفــسهــایم بــی هــوای تــو بـغــض مــی شــوند
..و از گـــوشـــهء چــشــمــم مــی بـــارنــد؟؟؟؟
نـمــی دانـــم چــنـــدبــار بــرای هـــوای ابــریـــت گــریــســتــــم
....و تـــو بــر ســرم فــــریــاد کــشــیــدی کـه نـبـــار و مــن بـــاز بـــاریــدم
....من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،
به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد،
به او که با جادوی کلامش
زیباترین لغات را شناختم،به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است،
به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است
به او که برای من مینویسد،مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و
...من می روم اما به او بگویید دوستش دارم ،
به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن
غرق شده،به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد،
و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
.من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،
به او که صدای پایش را میشنوم،
به او که لحن کلامش را میشناسم،
به او که عمق نگاهش را میفهمم،به او که
.....من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،به او که گل همیشه بهارمن است،
به او که قشنگترین بهانه برای بودن
من استوبه او که عشق جاودانه من است
......
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط niloofar |
یه سلام گرم دیگه به همه دوست های گلم .
امتحان ها تموم شد و ما راحت شدیم . حالتون هم که خوبه حتما . منم بد نیستم .
راستی ایام تاسوعا و عاشورا رو بهتون تسلیت میگم .
و امیدوارم عزاداری هاتون مورد قبول واقع بشه .
خب می دونین که امروز اومدم اپ کنم . اونم اپ داستان! بعد از قرن ها .
اول میریم سراغ مطلب های همیشگی .
همیشه یادم دادن که 1 سال و 12 ماه و هر ماه 4 هفته و هرهفته 7 روز و هر روز 24 ساعت و هر ساعت 60 دقیقه و هر دقیقه 60 ثانیه ست . اما یادم ندادن که هر روز ندیدن تو برام یک قرنه .
برگ های پاییزی را می شمارم
خشک تر از همیشه
و زردتر از همیشه
بی تو حتی برگ های پاییزی هم مثل همیشه نیستند
چه برسد به دل من
!!دل بیچاره ام بی تو چه زجری می کشد؟
بی تو به هم ریخته تر از باغ طوفان زده ام
عبورم ده از کوچه ی عشقت
و بخوان مرا با همان لحن همیشگی
دعوتم کن به سفره ی دلت
لحظه ها را می شمارم ، تا دوباره ببینمت
تا دوباره به نظاره ی لبخندت بنشینم
و آهنگ عشقم را برایت بخوانم
و دوست داشتن را برایت کامل کنم
سکوت را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت!
تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود!
و مرگ را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت!
آرزو می کنم با عشقت به بهترینها برسی.
سخت ترین دیدار............
دیدار اون کسی که بجای همه عشقی که بهش دادی یه قلبه زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل روز اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری...
بخوای همه تنهایی که به امید برگشتِ دوباره اش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی حرفی بزنی...
به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با ذره ذره وجود و قلبت دوستش داری، اما ببینی چشماش داد میزنه که دلش مال یکی دیگه است!!!!!!!!!!
خب میریم سر داستان .
حالا دیگه احساس نزدیکی بیشتری به هومن می کردم شاید حالا بهترین موقع بود .......اونو باید از این بلاتکلیفی نجات می دادم .
- میگم هومن مثل اینکه امشب همه خیال دارن بیدار بمونن؟- نکنه تو خوابت میاد؟- نه بابا شب به این قشنگی هوای به این خوبی رو نباید از دست داد مخصوصا این ستاره ها که اسمونو از همیشه قشنگ تر کردن. هومن سرشو برد بالا یه کم اسمونو نگاه کرد و بعد دستشو دراز کرد و گفت: بی خیال بقیه بیا بریم هوا خوری.- هی هومن هوا خوری تو هم تا صبح طول می کشه اصولا.- اه سوگند اگه من می دونستم این همه غر غرو هستی هیچ وقت عاشقت نمی شدم.- من غر می زنم؟- نه کی همچین حرفی زد برم به حسابش برسم. چشمم به ماه که بین اون همه ستاره در حال درخشیدن بود افتاد گفتم: وای هومن چه منظره ی قشنگی ...... نگاه کن . هومن برگشت اونم این صحنه ی شگفت اور رو تحسین کرد .
- هومن اینقدر دلم می خواد همینجا روی زمین دراز بکشم .- خب میگم بیا بریم اون وسطای درختا کسی مارو نمی بینه.- بی خیال اگه یکی مارو ببینه با خودش چی میگه؟- هیچی همین جا روی زمین زانو می زنه و برامون دعا می کنه خدا یه عقل درست و حسابی بهمون بده. خندیدم و اینبار من دست هومنو گرفتم و به سمت درختا کشیدم و گفتم: پس بدو. فکر نکنم کسی متوجه ی غیبت ما شد. من بیشتر سکوت می کردم و در این سکوت مطلق فقط به اینده فکر می کردم به اینکه باید چطوری یه زندگی اداره بشه ؟ ولی واقعا کار سختی بودااا .
- هومن جان.- جانم.- کی جشن بگیریم؟- به چه مناسبت؟- عروسی.- چیییییییییییییییی؟
بیچاره از فرط تعجب دهنش باز مونده بود .
- چیه هومن؟ چرا این ریختی شدی؟- باید فکر کنم .
با یه لحنی اینو گفت ...... می دونستم که داره اذیت می کنه .
- اااااااا؟ باید فکر کنی ......؟ یه فکر کردنی من به تو نشون بدم . – خب نشون بده.- الان نه عزیزم بعد از ازدواج.- ازدواج؟ یعنی باور کنم که تو ....... ؟- اره باور کن که من پیشنهادتو قبول کردم.- پس تا کارا انجام بشه میشه حدودا 2 هفته ی دیگه.- هومن؟ 2 هفته؟ به نظرت کم نیست؟- پس تا کی؟- اگه فامیلای من بخوان از ایران بیان می دونی چقدر طول می کشه تا خودمون کارارو انجام بدیم ......
هومن ادای بچه ها رو در اورد و مثل این نی نی کوچولوها صورتشو غمگین نشون داد و بعد حالت گریه به خودش گرفت پاشم به زمین کوبید و گفت: من نمی خوام .
- خب نخواه.- بی معرفت.- حالا چقدر عجله داری؟- خب .... – خب چی؟- خب هیچی .
بعد از نیم ساعت چون دیگه نزدیکی های صبح بود رفتیم پیش کامران اینا . بیشتر مهمونا رفته بودن .
ولی هنوز عده ای باقی مونده بودن که در حال حرف زدن با شقایق یا کامران بود .
خلاصه جشن دیدنی بود به جای اینکه عروس و داماد پاشن برن خونه شون نشسته بودن و در حال گپ زدن بودن .
در عوض من و هومن به جای اونا حسابی خسته بودیم .
روی صندلی نشستم و چشامو بستم و گفتم: ای هومن ..... این داداشتم بدتر از خودته. در همین لحظه صدای کامران از فاصله ی کمی اومد که گفت: دستت درد نکنه سوگند خانم . چشامو باز کردم و دیدم کامران و هومن رو به روم دست به کمر ایستادن .
ادای این ادم های خشمگین رو در می اوردن . من لبخندی زدم و رو به کامران گفتم: عجب تو حلال زاده ای همین الان بود داشتم می گفتم این هومن گله کامران هم از خودش گل تر .
هومن گفت: کامران تو برو من الان حالیش می کنم .
- چی رو حالیم می کنی ؟ - اینکه نباید به داداش من توهین کنی .- هومن بشین سر جات.- تو هنوز مرد ایرونی رو نشناختی ؟ داشت به کمربندش اشاره می کرد کامران خندید و گفت: اره مرد ایرونی .
منم با قیافه ی حق به جانبی گفتم: بله مثل اینکه هومن تو هم دختر ایرونی رو هنوز نشناختی ؟ - چرا یکی از خوشگل ترینشون رو به رومه.- ما تسلیمممم .
کامرانو صدا کردن و رفت .
هومن هم کنارم نشست و گفتم: هومن جان دیر وقته.- خب چیکار کنم؟- این شقایق و کامران خسته نشدن؟- نه.- عجباااااا سوییچ ماشینو بده من برم خونه.- تو هیچ جا نمیری . – باشه پس حداقل رخت و خوابتونو پهن کنین من بخوابم.- بیا روی پای من بخواب.- باشه بابا جون . همین جوری حرف می زدیم که کم کم بچه ها بار و بندیلشونو جمع کردن و رفتن .
ما هم کم کم راه افتادیم .
همه داشتن از پا در می اومدن اینقدر خسته بودن . ساعت نزدیک به 6 صبح بود .
وقتی من در اتاقو باز کردم همینجوری افتادم روی تخت . دیگه هیچی نفهمیدم و خوابم برد .
وقتی چشامو باز کردم ساعت در حدود 2 بعد از ظهر بود . اول فکر کردم الان دیگه همه بیدارن ولی بعد دیدم نه تنها هومن بلکه هیچ کس بیدار نشده .
خونه به طرز وحشتناکی کثیف بود .
همه لباس ها اینور اونور ریخته بود .
روی میزی تو اشپزخونه بود با یادداشتی مواجه شدم .
(( سلام به هرکسی که اینو داره می خونه من و شقایق صبح بلیط داشتیم وقتی که بیدار شدیم همه خواب بودن در نتیجه دلمون نیومد بیدارتون کنیم به همین خاطر خودمون تنهایی رفتیم فرودگاه هر وقت هم که رسیدیم براتون زنگ می زنیم دلمون براتون تنگ میشه خدافظ ))
نامه ی کامران و شقایق بود . اونا برای ماه عسل رفتن ایتالیا .
فکر کنم پیشنهاد کامران بود ولی دلیلشو نمی دونم .
تا ناهار درست کردم ساعت 4 بعد از ظهر شد . هنوز هم کسی بیدار نشده بود .
کم کم بیدار شدن . بعد از ناهار کتی و مارال و ماهان و همه بلیط داشتن واسه ونکوور . اما من باید اونجا موندگار می شدم . برای یک ماه . هومن هم که از خداش بود . هردومون خوشحال بودیم .
بعد از بدرقه ی اونا من و هومن تنها شدیم .
- برای اینکه حوصله مون سر نره اینجارو تمیز می کنیم .- وای سوگنددد این همه کار .... ولش کن بریم بیرون.- اه خسته شدم از بس دار و درخت دیدم. هومن خندید. – اینقدر نخند بیا اینجا به من کمک کن . در حال جمع کردن لباس ها ازروی تخت بودم .
- تا من یه کوچولو بخوابم کارا همه تموم شده.- می خوای بخوابی ؟؟؟ ساعت 8 شبه هااااا.- راست میگیااااا خب می خوای زنگ بزنم بچه ها بریزن اینجا.- بچه ها ؟ نمی دونم.- پاشو .- بریم کجا ؟ - هر جا که بشه فقط جز اینجا. – باشه . بعد از کمی گشت و گزار برگشتیم خونه .
2 هفته توی یه چشم بر هم زدنی اومد و رفت . بعد از اومدن کامران و شقایق تقریبا کار من و هومن شروع شد . توی اون دو هفته ما همه ی کارها رو انجام دادیم از رزرو سالن گرفته تا هر چی که لازم بود.
همه در تکاپو بودن
. هر کی منو می دید بهم تبریک می گفت و ارزوی خوشبختی برام می کرد و من اینقدر حواسم به هومن بود که این موضوع هارو فراموش کرده بودم و مثل دیوونه ها از هومن می پرسیدم : هومن اینا برای چی تبریک میگن؟ هومن هم فقط می خندید به راستی که خنده دار بود این دیوونه ی بازی های من .از صبح که بیدار شده بودم حس نا شناخته ای داشتم که دیوونه کننده بود
. همه ش قلبم تند تند می زد و هی ناخوداگاه هومنو صدا می زدم . چه رویای شیرینیه ........ خدایا این رویارو هیچوقت ازم نگیر ........ چه رویای شیرینی بود که تا همیشه پیش هومن بمونم ...... تا همیشههههه ................................... خدایا من چه جوری می تونستم جبران کنم ؟ یهو چی شد ؟ چه اتفاقی افتاد ؟ چرا من به این روز افتادم ؟؟؟چرا هر جا رو نگاه می کنم هومنو می بینم ؟ چرا صدایی رو جز صدای اون نمی شنوم ؟؟؟
چون من از کار جولیا
( همون خانمی که توی خونه ی عمو سینا منو برای عروسی کامران اماده کرده بود )خوشم اومده بود برای عروسی پی
÷ش اون رفتم .جولیا با دیدن من خیلی خوشحال شد و به گرمی با من احوال پرسی کرد
. و وقتی چشمش به هومن افتاد با خنده و شوخی بهش تذکر داد که همیشه مراقب من باشه عروس به این زیبایی کجا گیر میاره ؟؟؟ولی من به دور از همه ی این ماجراها توی یه عالم دیگه بودم
.در تمام مدتی که جولیا مشغول به کار بود من مثل دیوونه ها فقط از تو اینه به خودم نگاه می کردم
.وقتی کار جولیا تموم شد نگاهی به من انداخت و بعد گفت
: چی شدی دختر ؟!ولی من اصلا متوجه نبودم چی میگه
..... فقط به این فکر می کردم که الان هومن پشت اون در منتظرمه .-
تا حالا عروس به زیبایی تو نداشتم . – به خدا اینقدر تعریفم ندارم دیگه .خلاصه فقط تعریف می کرد
.درو که باز کردم پامو گذاشتم بیرون ماشین هومنو دیدم اثری از خودش نبود
.معلوم نبود دیگه چه نقشه ای کشیده
.... یهو یکی از پشت گفت : فرشته ی من سلام . برگشتم و با لبخند گفتم : سلام .هومن خیلی خوشتیپ شده بود و با نمک تر از همیشه
.نگاه هومن پر از عشق بود پر از عشق
....-
ایا کسی باورش میشه این فرشته ای که الان رو به روی من همون سوگند خودمون باشه ؟ - هومن شبیه این فرشته هایی شدم که کارای بدو می نویسن ؟-
وقتی نگام می کنی حس می کنم دارم از پا در میام . – چه حال میده تورو اذیت کنم.- اونم اینجورییییی .... – خب حالا وقتشه هومن جون جبران اون همه شیطنت.هومن دستمو گرفت و با خنده گفت
: من که حاضرم .داخل ماشین هر دو ساکت بودیم
. فقط گاهی یه نیم نگاهی به هم می انداختیم که این خودش پر از معنی بود .تا رسیدیم به اون باغ
.من که تا حالا اونجارو ندیده بودم هومن دلش می خواست همون شب عروسی نشونم بده که سورپرایز بشه
.از بیرونش که چیزی مشخص نبود
. درو که باز کردیم و رفتیم توووووووووو ....خدایا چی دیدم ؟ هیچکس اونجا نبود
..... اصلا اینقدر تاریک بود که اگر کسی هم وجود داشت نمی شد دید .....-
هومن اینم یه نقشه ی جدیده ؟- نمی دونم ... بزار من برم اونورو ببینم ... اینا کجا غیبشون زده؟به اطراف نگاهی انداختم و در حالی که یه قدم جلو گذاشتم یهو همه جا به قدری روشن شد که چشامو بستم
.به زحمت چشامو باز کردم همه رو دیدم که در حال دست زدن بودن
. اسمون غرق در نور بود .....هومن کمی جلوتر ایستاده بود و لبخند می زد
.خدایا ممنون
.دلم می خواست همینجا روی زمین زانو بزنم و شکر کنم
...... دلم می خواست فقط با صدای بلند فریاد بزنم : هومنننننننننننننننننننننننننننننننننننننن .شاید همه اینجوری می فهمیدن روی زمین به جز این ادما با قلبای سنگی هنوز فرشته هم وجود داره
...در میان شور و شوق و هلهله ی دیگران کمی جلوتر رفتم هومن دستمو گرفت و خم شد و دستمو بوسید
.دیگه نمی تونستم تحمل کنم دلم می خواست فریبا اینجا بود و با چشمای خودش خوشبختی منو می دید
...... ای کاش مادر و پدرم زنده بودن ای کاش ....رفتیم سر جامون نشستیم
.واقعا باغ مثل بهشت بود
.تمام باغ پر از درخت های بید مجنون بود و سر تاسرش روشن بود
.وسط باغ یه استخر که تقریبا شبیه حوض بود وجود داشت
. وسط حوض یه فرشته ی بزرگ وجود داشت که از دهنش اب بیرون می ریخت و اون اب وارد کاسه ای می شد که فرشته ی کوچک تر به دست داشت ..... بعد دور تادور استخر یه مجسمه هایی بود که شکل فرشته بود و هر کدوم یه عصا دستشون بود که عصارو برده بودن بالای سرشون بعد توی این عصاها هم لامپ به کار برده شده بود که تمام باغو همین نور روشن می کرد . به قدری این منظره ها قشنگ و جالب بودن که همه شگفت زده شده بودن .-
هومن تو چه جوری این همه رو اماده کردی؟- فکرش از من بود خودم که نساختمش.- هومن فوق العاده ست. – قابل تورو نداره عزیز دلم.ساعت
10:30 دقیقه ی شب بود که من و هومن به طور رسمی ازدواج کردیم . لحظه ی به یاد ماندنی بود . در لحظه ای که همه منتظر جواب من بودن . من فقط به هومن نگاه کردم و توی لحظه ی اخر اروم گفتم : توی تاریخ عروسی مارو باید بنویسن . هومن هم خندید و دست منو محکم تر فشرد و گفت: من به جاش جواب بدم ؟؟؟؟؟ همه خندیدن و هومن دستمو بالا برد و بوسید و گفت : اینم از جوابش . به خاطر عشق صادقانه ی هومن اشک توی چشمای همه جمع شده بود . کی باورش می شد من همون باشم ؟؟؟ کی ؟؟ خدایا ممنونم ... بابت همه چیز ممنونم . خیلی قشنگ جواب منو دادی . با این عشق من دیگه هیچی نمی خواستم . زندگی من عشق هومن بود تا وقتی اون نفس می کشید یعنی منم نفس می کشیدم . این اغاز یه زندگی بود ... اغاز یه خوشبختی . بعد از این من و هومن باید در کنار هم زندگی می کردیم همیشه و همه حال . - میگم هومن به نظرت صاحب چند تا پسر میشیم ؟ هومن با تعجب به من نگاهی انداخت و گفت : پسر ؟ اول اینکه باید دختر باشن اونم همه شون .- هومن وقتی من پسر دوست دارم .- خب وقتی منم دختر دوست دارم.- به من چه . همینطوری در حال شوخی سر همین بحث بودیم که بچه ها ریختن روی سرمون .- هومن عشق من به تو پایانی نداره . - با دلم چیکار کردی سوگند؟- به خدا هیچی.- خیلی قشنگ شدی نمی تونم ازت چشم بردارم . لبخندی زدم اونم اروم گفت: بزار با هم تنها بشیم .
بچه ها دیگه بهمون امون ندادن
....... چند ساعت از مهمونی گذشته بود ولی من بیشتر از چند کلمه با هومن حرف نزده بودم .از دست بچه ها یه جوری در رفتم و پیش هومن رفتم
. یه عده ای دور هومن جمع شده بودن .-
بابا شماها نمی خوایین یه کم مارو تنها بزارین ؟ ماهان خندید و گفت: عجب عروس پررویی.- خب من حق ندارم یه ذره این اقا دامادو ببینم ..... تا حالا دقت نکردم تو صورتش ... مارال گفت: می خوای بگو اصلا ندیدیش.- یه ذره مارو تنها بزارین. ماهان گفت: بیایین بریم بچه ها محترمانه بیرونمون کردن . همگی خندیدیم . اواخر مهمونی بود .....-
سوگند.- جانم.- وقتی توی اون مهمونی دیدمت ازت خیلی خوشم اومد واقعا خیلی با وقار بودی .... دیگه از اون شب به بعد دیدن تو ارزوی من شده بود هر لحظه به فکرت بودم تا اینکه اومدیم اونجا نمایشگاه.- و بعد کم کم منو خام کردی شدم یه عاشق بیچاره.- نه که من نیستم.- هومن چقدر سختی کشیدم واسه به دست اوردنت چقدر تو زندگی افسوس خوردم تا اینکه خدا عشق تورو به من هدیه داد.مهمونی با همه ی خوبی ها و بدی هاش یه پایان رسید
. اون شب من و هومن رفتیم خونه ی کامران و هومن .و بقیه خونه ی عمو سینا موندگار شدن
.با همون لباس عروسی روی تخت افتادم
.... فقط دلم می خواست بخوابم .... - سوگند نمی خوای لباستو عوض کنی؟- ها ... - میگم نمی خوای لباستو عوض کنی......با اینکه دلم می خواست توی همون جای گرم و نرمم بخوابم ولی بلند شدم
.هومن لباس خوابمو گذاشته بود روی مبل
.لباسمو عوض کردم هومن که رفته بود حموم
. با خودم گفتم: عجب حوصله ای داره.بلند شدم یه اب به دست و صورتم زدم تقریبا خواب از سرم پریده بود
.بعد از اینکه هومن از حموم اومد بیرون من رفتم حموم
. حالا دیگه اصلا خوابم نمی اومد و در عوض خیلی سرحال شده بودم . هومن روی مبلی نشسته بود و چشاشم بسته بود .-
خوابت نمیاد ؟- نمی دونم.- خوش گذشت نه؟- نمی دونم.- هومن ؟ حالت خوبه ؟- نمی دونم.- هومن جان ؟ چیزی شده ؟- نه .- پس چرا اینجوری جوابمو میدی ؟ هومن انگار تازه متوجه شده باشه برگشت و نگام کرد .-
هومن طرز نگاه کردنت عوض شده .- چه جوری شده ؟- خودت بگو .- یه حس خاصی دارم از اینکه دیگه واقعا به من تعلق داری.- مگه قبلا نداشتم ؟- چرا داشتی ولی حالا فرق می کنه . – هومن چرا کمکم کردی ؟- منظورت چیه ؟- چرا کمکم کردی که عوض بشم ؟ - چون دوستت داشتم چون دلم نمی خواست تورو غمگین ببینم.- هومن تو اون موقعی که ازت جدا شده بودم چه چیزهایی فهمیدی ؟- میشه بهتر توضیح بدی .- منظورم اینه که ایا با تجربه تر نشدی ؟ - چرا فهمیدم که یه عشق واقعی رو هیچوقت نمیشه از یاد برد .- هر وقت که یاد بچه بازیام می افتم خنده م می گیره.- سوگند من خسته م تو نمی خوای بخوابی ؟- الان منم میام .اروم روی تخت دراز کشیدم هومن هم بعد از من وارد شد و چراغو خاموش کرد و چراغ خواب کنار تختو روشن کرد
. خودشم دراز کشید . پتو رو هم تا بالای سرش کشید بالا . من که اصلا خوابم نمی برد و حوصله م سر رفته بود تصمیم گرفتم یه کم شیطونی کنم . پتو رو از روی سرش کشیدم پایین و گفتم : هومن . – ا ؟ چرا همچین می کنی ؟ دارم می خوابمااا.- امشب اگر گذاشتم بخوابی ..... یادت میاد چه کارایی که نمی کردی ؟ - چیکار کنم که از خیر تلافی بگذری ؟روی تخت نشستم و گفتم
: حرف بزن . هومن جواب داد : از چی بگم ؟ - از هر چی .- خب سوگند حالت خوبه ؟- هومن ؟ - چیه ؟- این چه سوالیه دیگه.- خب سوال بود. – باشه اصلا حرف نزن بگیر بخواب بی مزه . رومو کردم اونور . می دونستم دل هومن به رحم میاد .تو همین لحظه از پشت بغلم کرد و گفت
: می دونی که من اینجوری راضی میشم . خندیدم و گفتم : اره خوب می دونم .- خب خواب که از سرم پرید بگو چی می خواستی بگی .- هومن نگاه تو پر از رمز و رازه .- خب دیگه چی ؟ - یه رازی که باید کشفش کرد . – خب .- تو هم یه چیزی بگو .اما اون در سکوت فقط نگام کرد و بعد اروم دستامو گرفت و گونه مو بوسید
. – هومن وقتی توی بغل تو باشم یه حس عجیبی دارم .- چه حسی ؟- انگار خوشبختی رو دارم با تموم وجود حس می کنم هومن .- بله.- فکر می کنی من بتونم توی اینده مادر خوبی باشم ؟ - خوش به حال دخترت .- اه چه گیری دادی بی دختر ؟ به خودم اشاره کردم و گفتم : خب دختر مگه چیکار می کنه پسر خوبه .- چه دختر بد باشه چه خوب باشه من دختر بیشتر دوست دارم. لحظه ای به سکوت گذشت که هومن سکوتو شکست . – سوگند همه ی امید و ارزوهام تویی . فقط خندیدمممم . یه خنده ی بی دلیل . – عجب خنده ی شیرینی دلم لرزید .هومن تازه به حرف اومده بود که من خوابم گرفت
. خلاصه اون شب من و اون درست و حسابی نخوابیدیم .با صدای تلفن که دیگه داشت دیوونه م می کرد از خواب پریدم
. روی تخت نشستم و گوشی رو برداشتم .- سلام سوگند تو کجایی؟- سلام.- میگم کجا بودی تا حالا؟- ببخشید شما؟- من؟ سوگند زده به سرت ؟ من مارالم دیگه.- وای مارال ببخشید.- چرا اینقدر صدات گرفته؟ سوگند تو تا حالا خواب بودی؟- بله با اجازه ی شما.- فکر می کنی ساعت چند باشه؟- 9 صبح. مارال زد زیر خنده و گفت: دیوونه ساعت 1 بعد از ظهره اونوقت تو میگی 9 صبح؟ تا الان خواب بودی؟- وای مارال چرا اینقدر خوابیدم ؟ - نمی دونم والله هومن کجاست؟ حتما اونم خوابه. خندیدم و گفتم: اره اونم خوابه.- من تو عمرم عروس به بیحالی تو ندیده بودم.- خب تا از بچه ها جدا شدیم اومدیم خونه ساعت 3 نصف شب بود تا من رفتم حموم کردم اومدم بیرون می دونی چقدر طول کشید .... خیلی خسته م.- مگه قرار نبود بیایین اینجا.- وای یادم رفته بود.- نمیایین؟- الان؟- اره.- مارال من خیلی خسته م.- مثل اینکه هنوز تو خوابی من قطع می کنم شما هم برو صبحونه تو بخور نه یعنی ناهارتو بخور.- از مادرت معذرت خواهی کنیا.- باشه شماها دیگه کی هستین؟ یه کم خندیدم و گفتم: ما با همه فرق داریم.تماس قطع شد
.دوباره روی تخت نشستم و خمیازه ای کشیدم
.-
هومن جان هومنننن. پتو رو از روش کنار کشیدم . اروم تکونش دادم و گفتم: هومن جان دیر وقته ها بلند شو. چند ثانیه صبر کردم اصلا انگار نه انگار همونجوری خواب بود .- هومننننن.بازم چند لحظه صبر کردم و گفتم
: مثل اینکه اینطوری بیدار نمیشی.رفتم یه پارچ اب برداشتم و برگشتم توی اتاق
. کنارش نشستم و پارچو بالا سرش گرفتم و گفتم: تا 10 می شمرم یا بلند میشی یا این ابو روت خالی می کنم خب 1 . 2 . 3 . 4 . 5 .6 .7 .8 .9 .10 . هومن یهو چشماشو باز کرد و منم یهو پارچو کج کردم و تمام اب روی سرش خالی شد .بیچاره همون لحظه هم چشاشو باز کرده بود از سرما به خودش لرزید منم دویدم از اتاق بیرون
. از همونجا صدای هومن اومد که گفت: وای به حالت اگه پیدات کنم.- مثلا می خوای چیکار کنی؟- تو منو اذیت می کنی یه اذیتی نشونت بدم.توی اشپزخونه بودم که یهو صدای داد هومن در اومد
. منم لیوان اب که توی دستم بود سر خورد و پریدم از اشپزخونه بیرون . هومن روی زمین نشسته بود و پاشو گرفته بود . اروم رفتم طرفش و گفتم: چه بلایی سر خوردت اوردی؟- پام خورد به مبل .- هومن جلوی راه خودتم نگاه نمی کنی ببینم چیزیت نشده باشه. شلوارشو زدم بالا و اثری از کبودی ندیدم . تا سرمو بلند کردم و خواستم بگم هومن من که چیزی نمی بینم یهو منو با یه چرخش انداخت روی پاش.- ا واااا چرا همچین می کنی؟- برای اینکه دلم می خواد. اخمی کردم و گفتم: مگه هر چی دل تو بخواد همونه.-
پس چی ..... الان یه اذیتی نشونت بدم.- حالا می خوای چیکارم کنی؟ توی همین لحظه صدای در بلند شد .یه لبخند پیروزمندانه زدم و گفتم
: درو می زنن برم درو باز کنم. هومن هم منو رها کرد . یه خنده ی مخصوص هم بهم تحویل داد که یعنی بعدا به حسابت می رسم .مارال اینا بودند
. بیچاره ها تا وارد خونه شدند از تعجب داشتن شاخ در می اوردن . خونه اینقدر شلوغ پلوغ بود که حد نداشت . حالا تمام لباس های هومن هم خیس بود و منم هنوز اثرات بیخوابی رو داشتم . روی مبل دراز کشیده بودم که مارال وماهان و کتی وارد شدند. منم دیگه لباسامو عوض کرده بودم .براشون چایی ریختم بردم
. کنار کتی نشستم که یه مرتبه نگام به هومن افتاد . انگار می خواست چیزی بگه وقتی دید بقیه حواسشون به ما نیست رو به من اروم و بی سر و صدا گفت: خوب در رفتیا. توی همین لحظه ماهان که توجه ش به ما دو تا جلب شده بود گفت: یعنی چی در رفت؟ منم زدم زیر خنده و سرمو انداختم پایین .ولی سریع سرمو بالا اوردم و گفتم
: هیچی هومن تا همین چند دقیقه پیش خواب بود. هومن: نه که خودت بیدار بودی . ماهان گفت: عجب داماد سحر خیزی هستی تو نه؟. همه خندیدیم و بعد دوباره شروع به صحبت کردم .- هیچی ماهان جان من یه بلایی سر هومن اوردم می خواست تلافی کنه که شما رسیدین. هومن: بقیه ی عمرمو که ازم نگرفتن.- عمرا دستت بهم برسه.- میرسه.- نمی زارم برسه.خلاصه همه ش این دو تا ماهان و هومن شوخی می کردن و باعث شده بودن یه جو صمیمی و گرم به وجود بیاد و این بین من گاهی اوقات سر به سر هومن می گذاشتم اونم که کم نمی اورد
.داشتیم ناهار می خوردیم
. همه سکوت کرده بودند منم غرق در افکار خودم بودم که یهو یه چیزی محکم خورد به پام . نگام به نگاه شیطنت بار هومن افتاد .- هومن تو یه لحظه هم نمی تونی یه جا اروم بگیری. کتی رو به هومن گفت: باز چیکار کردی؟ هومن: هیچی به خدا. گفتم: عجباااااا عجب ادمی هستیااااااا این کی بود محکم زد به پای من؟ هومن: هر کی بود من که نبودم.ماهان مشغول صبحت با هومن شد و منم بشقاب هومنو که برداشتم می خواستم توش برنج بریزم
. نصف نمک و فلفلو توش ریختم .-
بفرما هومن جان. هومن قاشق اول غذارو که گذاشت تو دهنش به سرفه افتاد و همینجوری پشت سر هم سرفه کرد و ماهان هم زد پشتش . منم فقط می خندیدم .بعد از کلی خنده و شوخی و اذیت ناهار هم خوردیم کتی که برای انجام کاری رفت
. مارال و ماهان هم رفتن . من و هومن هم رفتیم بیرون .صبح حدود ساعت
6 بود که با داد و بیداد های هومن بیدار شدم .-
اویییییییییییی سوگند پاشووووووووووو. پتو رو زدم کنار و گفتم: اهههههه چیه؟ چه طرز حرف زدنه با من ؟ اونم اول ازدواج.- پاشو.- نهههههه من اینجوری بلند نمیشم با من باید خوب رفتار کنی با مهربونی حرف بزن.- سوگندددددددد به خدا من اگه یه بلایی سرت بیارم هومن نیستم.- ااااااا نشد دیگه.......-
باشه .......... سوگند.- جانمممممممممممممممممم.- سوگندددددددددد.- بلهههههههه.- سوگندددددددددددد.-
جان دلمممممممممممممممم.- سوگندددددددددددددددد.- هااااااااااااا ......- سوگنددددددد.- مرض سوگند گرفتی؟؟- عزیزم بلند میشی صبح شده هااااااااا چشاتو باز کن.- این شد .روی تخت نشستم و یه خمیازه کشیدم هومن هم همونجوری نگام می کرد
....... - ساعت چنده هومن جان؟دقیقا
6:30 دقیقه.- چه سحر خیز شدی ......- بیرون هوا عالیه فقط حال میده واسه قدم زدن.- تا شما بری بیرون و میز صبحونه رو بچینی من میام.- میز چی؟- میز صبحونه.- نمی فهمم چی میگی.- خب بزار یه جوری حالیت کنمممممممم ........ بزنم تو سرت حالیت میشه؟- سوگند با من خوب حرف بزنااااااا. بالشو پرت کردم طرفش و گفتم: باشه برو بیرون الان میام.- قربون دختر چیز فهم. هردومون خندیدیم و من اهی کشیدم . که یهو بالش محکم خورد تو سرم. سرمو بالا بردم و هومنو نگاه کردم . شیطنت های این اصلا تموم شدنی نبود ....... ای خدا نجاتم بدهههه . بالشو پرت کردم طرفش اونم تا خواست طرفم پرتش کنه صدامو بچه گونه کردم و دستامو بردم بالا و گفتم : نزنیااااا اخه دلت میادددددد ؟ هومن هم یهو بالش از دستش افتاد پایین . منم خندیدم .بعد از صرف صبحونه از خونه خارج شدیم
. ساعت 7 بود .هوا هم یه نمه ابری می زد
. تقریبا هم سرد بود .شروع کردیم به راه رفتن
.- هومن چرا یه جوری نگام می کنی؟ انگاری تا حالا منو ندیدی؟- واقعا هم من این سوگندی که الان رو به رومه رو تا حالا ندیده بودم.- هومن میگم چه خوب بود همیشه همینجوری اروم بودی.- تو واقعا تغییر کردی .-
بزرگ شدم همه اینو بهم میگن.- اینکه بزرگ شدی؟- اره من با اون سوگند ضعیف که طاقت شنیدن واقعیت هارو نداشت خیلی فاصله گرفتم.- و این خیلی عالیه. چند ثانیه سکوت کردیم که هومن گفت: سوگند چند وقته که واسه من شدی؟ خندیدم و گفتم: 1 روز و 7 ساعت و 20 دقیقه و 10 ثانیه. هومن زد زیر خنده و گفت: 36 صدم ثانیه. یه نگاه بهش انداختم و اینبار هردومون به خنده افتادیم . منم گفتم: چه دقیق.- سوگند امروز تو من باش من تو باشم.- یعنی چی؟- یعنی اینکه یکی باشیم.- حرف قشنگیه.- هستی؟-
اره قول میدم ...... می خوای داد بزنم؟ می خوای به همه بگم ؟ یهو بلند داد زدم : اهای ادماااااااااااا اهای عاشقاااااااااا بدونین من جلوی شماها دارم به این قول میدمااااااااا قول میدم قسم می خورم تا اخر عمرم تا وقتی دارم نفس می کشم با تو باشم فقط فقط با توووووووووووووووووووو. بعدم ساکت شدم و خیره شدم به عمق چشم های هومن . اونم همینطوری نگام می کرد ...... دیگه هیچ هراسی نداشتم از نگاه کردن به چشماش .یهو یه کسی داد زد
: اوییییییییی شما دو تا خواب و زندگی ندارین؟ بیکارین؟ نمیگین این وقت صبح مردم خوابنننننن . من و هومن هردومون برگشتیم . پنجره ی یه خونه باز شده بود یه پیرزن بود .هومن عذر خواهی کرد ولی حالا مگه پیرزنه ول کن بود .- ببخشید دیگه قول میدیم از این کارا نکنیم. ولی دیگه هومن صبر نکرد و دست منو کشید و هر دو با هم دویدیم و از اونجا فرار کردیم .وقتی که با هومن بودم گذر زمانو فراموش می کردم
.دست همدیگه رو گرفته بودیم و می دویدیم و می خندیدیم
. هر کسی که از کنارمون رد می شد فکر می کرد دیوونه ایم ما هم بهشون حق می دادیم . به قول هومن این کارا فقط از دوتا دیوونه بر می اومد . فقط دو تا دیوونه . اونم دیوونه ی عشق .
امیدوارم خوشتون اومده باشه . این داستان هم با همه ی بدی ها و خوبی هاش با پایان رسید . در طول این چند ماه از حمایت هاتون واقعا تشکر می کنم و اگه تونستم یه روزی کتابی چاپ کنم اول از همه به شما مدیون میشم که واقعا همیشه کمکم کردین و پشتیبانم بودین . انگاری که یه باری رو از روی دوش من برداشته شده باشه . خب بچه ها من واسه عید می خوام به شما عیدی بدم . این عیدی من هم یه داستان جدیده . یه داستانی که دیگه 180 درجه با این دو تا داستان فرق خواهد داشت . تا اون موقع گاهی اپ می کنم ولی تا عید باید منتظر داستان باشین . بچه ها حالا از شما یه نظر می خواستم . دو تا اسم اصیل ایرونی که حرف اولشون یکی باشه برام انتخاب کنین و توی نظرا بهم بگین حتما ( اسم دختر باشه ها ). نظر کلی تون هم راج به داستان بگین . خیلی دوستون دارم می بوسمتون . خدانگهدار همه تون . + نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط niloofar |
یه سلام به
گرمی نور خورشید که
پرتوهای درخشان خود را برای گرما بخشیدن
به دستان عاشقان نثار زمین می کند.
امیدوارم هر جا که هستین حالتون خوب باشه و توی کاراتون موفق باشین .
دو تا امتحانم موندهههههه .
خب بچه ها یه خبر واستون دارم .
من یکشنبه ساعت 6 غروب on میشم و اپ می کنم . اپ داستان .
توی این اپ هم داستان به پایان می رسه .
خلاصه داستانو با همه ی بدی ها و خوبی هاش خیلی دوست داشتم .
ولی ناراحت نباشین .... میام ... از عید دوباره با داستان دیگه میام .
خب می رسیم به اپ امروزمون . به تعداد قطره هاي باراني كه بر صورتت مي ريزد .
من نيز دوستت دارم بدون توجه به چتري كه روي سرت گرفتي...
تلخترين لحظه هارو كسي براي آدم مي سازه كه قشنگترين
لحظه هارو باهاش داشتي....
پازل دل يکي رو بهم ريختن هنر نيست .....
هر وقت با تيکه هاي شکسته ي دل يک نفر ، يک پازل جديد براش ساختي هنر کردي
عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست
عشق آنست كه يكي براي ديگري چتر شود و او هيچ وقت نفهمد كه چرا خيس نشده
آغوش پارکینگی است که جریمه ندارد........بوسه تصادفی است که خسارت ندارد .
کسی که دلم برای دیدنش پر میزنه
دیگه کی میشه بیاد به دل من سر بزنه
کسی که دلم عشقشو فریاد میزنه
با یه نیم نگاه اون رو دست فرهاد میزنه
کسی که همه ی تنهایی هام به خاطر عشق اونه
کسی که از عشق چشاش شدم مجنون و دیوونه
کسی که صداش خود صدای بارونه
دل من واسه نگاش پریشون و سرگردونه
کسی که اگه باشه دیگه گریه های شبونه نیست
دیگه حتی شکست هم توی قصه ی عاشقونه نیست
کسی که جز دوری اون واسه غمهام بهونه نیست
اونیکه جز عشق اون عشقی که برام بمونه نیست
کسی که داشتنش یه عمریه که حسرته
کسی که دوست داشتنش واسه دلم غنیمته
کسی که شب چشماش قشنگترین رنگو داره
بهترین رنگ تو رنگای طبیعته
کسی که بدون اون دلخوشی ها معنا نداره
بی اون حتی خنده هم روی لبهام جا نداره
کسی که با وجود عشق اون توی دلم
دل من واسه هیچ عشق دیگه ای جا نداره
یه عمری عاشقت بودم اما نخواستی بدونی
رفتیو ارزوم بودش همیشه پیشم بمونی
قسم به جون هردومون تحملم تموم شده
بی تو تموم لحظه ها
کاشکی می شد از تو چشم حرف دلمو بخونی
بدجوری دیوونه ت شدم می خوام که اینو بدونی
هیچکسی مثل من تورو یه اسمون دوست نداره
اون کیه که بخواد تورو رو هردو چشماش بزاره
اره منم که تا ابد دیوونه می مونم برات
منم که تا نفس دارم ترانه می خونم براش
بیا نزار دیر بشه دارم از عشقت می میرم
فقط بزار یه بار دیگه دستاتو تو دست بگیرم
بچه ها این پایینی هارو یکی از دوستام واسه هومن گفته هااااااا . نظرتونو راجع بهش بگین .
با محبت تو عشق در دلم شعله ور شد اگر تو نا مهربان بودی هیچگاه هیزم های خاموش و سرد دلم گرم و سوزان نمی شد و این هیزم های خاموش با محبت هیچکس شعله ور نمی شد
نمی دانم در برق نگاه تو چه دیدم که در چشمک ستارگان هم این برق دیده نمی شد و نمی دانم چه وقت جرقه ی نگاه تو مرا به کوچه ی عاشقی رساند و از این بیابان های تنهایی دور کرد
روشنی نگاهت مانند تلالو خورشید که از لابه لای برگ درختان می گذرد از گرد و خاک سینه ام که یک عمر مرده بود به قلبم تابید
اتش لبانت هیزم های تر قلبم را که با سرخی هیچ لبی اتش نمی گرفت به پای تو سوزاند
با خنده های بی صدای تو چی بزارم اسمتو
با این همه شیطنتات چی بزارم اسمتو
چطور اروم بگیرم وقتی دلم تورو می خواد
چی بشونم رو موهات تا به شب موهات بیاد
چی بزارم اسمتو با اون چشمای شبنمی
تو اگه حتی نخوای حالا عزیز دلمی
چی جوری بهت بگم عاشقم عاشق تو
چه جوری باید بشم تا که بشم لایق تو
چی رو قربونیت کنم تا که همیشگی بشی
چی رو نذر تو کنم که سر به خوابم بکشی
سلام به تو مهربونم نیستی و بی هم زبونم
دیشب کنار من بودی گفتی پیشت می مونم
چی شد ؟ کجا رفتی بازم ؟ بازم که تنها شده دل
نگو بازم خواب بود بس نگو رویا بود و باطل
قربون مهربونیات هر شب به من سر می زنی
اگه دوری تو واقعیت تو رویا نزدیک منی
طنین هر نگاه تو نبض دل عاشقمه
دعا واسه داشتتن تو کارمه و عادتمه
نازنینم نمی دونی چقدر دلتنگ توام
شوخی که نیست یه عمره اسیر و پایبند توام
صدات مثل ابریشم وقتی که اواز می خونی
می لرزه قلب تو سینه چرا تو با دیگرونی ؟
شکایتو بزار کنار دوست دارم خیلی زیاد
اینور دنیا یه عاشق خاطرتو خیلی می خواد
می خوای باور کن یا نکن ولی دارم پر پر میشم
نیستی و بی گرمای دستات خزون و خاکستر میشم
خوش به حال اونی که دوسش داری خیلی زیاد
خوش به حال کسی که دلت فقط اونو می خواد
خوش به حال چشمایی که مهمون نگاهتن
خوش به حال اونی که مهمون خوبیات و دو تا چشم سیاهتن
خوش به حال هوایی که پره از عطر تنت
حتی خوش به حال نخای نازک توی پیرهنت
خوش به حال اونی که تو قبلت خیلی عزیزه
خوش به حال بارونی که روی سر تو می ریزه
خوش به حال فرشی که زیر پای تو باشه
خوش به حال عرشی که پر از صدای تو باشه
خوش به حال اسمون که طعم لبخند تواااا
خوش به حال اونی که معشوق و دلبند توااا
خوش به حال نسیمی که از روی موهات می گذره
وقتی تو غصه داری پلک ستاره می پره
خوش به حال قلب من که تو توش خونه داری
اما حیف تا همیشه منو تنها می زاری
تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من یه اسمون جدایی
اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی
توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی
پاکی ابی یا ابر نه خدایا نه شبنمی
قدر اغوش منی نه زیادی نه کمی
منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من به رفتن قانع ام
خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانع ام
ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من
چه خوبه با تو رفتن
رفتن همیشه رفتن
چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن
همقدم جاده ها تن به سفر سپردن
چی می شد شعر سفر بیت اخری نداشت
عمر کوچ من و تو دم واپسی نداشت
اخر شعر سفر اخر عمر منه
لحظه ی مردن من لحظه ی رسیدنه
منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
من با خودت ببر من به رفتن قانع ام
خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانع ام
عشق از نظر ریاضی :
عزیزم هنگامی که موازی هم در خیابان مستطیل شکل قدم می زدیم انگاه لبانت با صورتم زاویه ی منفرجه ساخت حس کردم که تجزیه شدم و انگاه زیر رادیکال قرار گرفتم نمی دانم تورا چه بنامم .... x یا y . فقط می دانم که SIN چشمانت با عرض لبانت برابر است . من و تو حاصل مشترکی بودیم که هرگز هیچ ریاضیدانی نمی توانست ما را به توان برساند . حال به اندازه ی تمام خطوط دنیا به تعداد قطرها و شعاع های دنیا
دوستتتتتتتت دارمممممممممممممم
خب اینم از این .
نظر که فراموش نمیشه ........ منتظرم باشیننننننننننننننننن .
قربون همه تون
بایییییییییییییییییییییییییی
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط niloofar |
یه سلام برای همه ی دوستای گلم .
حالتون که خوبه ؟ خوشبختانه بیشترتون امتحاناتون تموم شده و از شرشون راحت شدین ولی واسه من یک هفته تا پایانشون مونده ....
بچه ها فعلا که وضع داستان کاملا مشخص نشده ... ولی به ترتیبی شده سعی می کنم با حداقل یک اپ دیگه تمومش کنم چون دیگه واقعا می دونم شماهارو خسته کردم از همه تونم معذرت می خوام .
خب این از این . حالا میریم سراغ مطالب این بار .
راستی بچه ها یادتون باشه در مورد قالب وبلاگ نظر بدین حتما .
زندگي سه چيز است : 1. اشكي كه خشك مي شود . 2. خنده اي كه محو مي شود . 3. يادي كه در ديار فراموشي مي مان
هميشه بودي و هستي انتخاب اخرينم! من ميخوام با تو به فردا برسم تو بهار به شب يلدا برسم! گل يکدونه ي گلدون بلور زندگي چي دارم برات به جز يه عالمه
شرمندگي! اينو ميدونن تودنيا همه هرچي از تو بنويسم کمه
اگه ميدونستي چه قدر تنهام هميشه برام اشک ميريختي غمگين
و اگه ميدونستي هميشه اشک ميريزم هرگز تنهام نميزاشتي
( ) ( ) ( ) ( ) ( ) ()
اين دل منه که روز به روز برات تنگ تر ميشه......
اگه قلب من يه اسيره
اگه عشق من حقيره
اگه من هميشه تنهام
اگه جسم من کويره
اگه خاليه دستام
عزيزم من برات عاشق ترينم
اگه امشب خوابت نمي بره ستاره ها را بشمار اگه كم اومد قطره هاي بارونا رو بشمار اگه بند اومد به عشق من فكر كن چون نه كم مي ياد نه بند مي ي
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
ديشب خواستم واسه دل خودم فال بگيرم وقتي فالنامه رو باز کردم چشمم به شعري افتاد که هيچ ربطي به دل من نداشت تازه فهميدم که دلم مال خودم نيست
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
دوست داشتن درست مثل ايستادن در سيمان خيس ميمونه كه هر چه بيشتر توش بموني سخت تر جدا ميشي، و اگر هم بتوني ازش بيرون بياي حتما رد پات باقي ميمونه
عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم . عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم
گفتي: عاشقمي گفتم: دوستت دارم گفتي: اگه يه روز نبينمت ميميرم گفتم: من فقط ناراحت ميشم گفتي: من به جز تو به کسي فکر نمي کنم گفتم: اتفاقا من به خيلي ها فکر مي کنم گفتي: تا ابد تو قلب مني گفتم: فعلا تو قلبم جا داري گفتي: اگه بري با يکي ديگه من خودکشي مي کنم گفتم: اگه تو بري با يکي ديگه من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه کنم حالا فکر مي کني فرق ما اينهاست؟ نه فرق ما اين هست که تو دروغ گفتي و من راستش رو گفتم
هرگز عشق را گدايي نکنيد زيرا هيچگاه چيز با ارزشي به گدا داده نمي شود
من و تو مثل دو تا خط ميمونيم که توي دفتر مشق اسير شديم
نرسيديم به همو آخرشم تو همون دفتر کهنه پير شديم
بي همو کنار هم روزا گذشت دستاي من نرسيد به دست تو
مگه با شکسته من شکسته تو
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه
وقتی که با هم داریم تو ساحل خاطرات قدم می زنیم... می ترسم به پشتم نگاه کنم... چون می دونم اگه برگردم فقط یه رد پا روی شن ها می ببینم
زندگی کوتاه تر از اونه که وقت داشته باشی یه نفرو دو بار توش آزمایش کنی
اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم
اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن را خواهم زد
آنكه هر روز هوس سوختن ما مي كرد كاش امروز بود تماشا مي كرد
فرقی نمی کنه که من اول اومدم یا تو ……مهم اینه که…..کی تا آخرش می مونه
فقط موجهای دریا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اینکه میدونن اگر برسن به ساحل میمیرن بازم بیقرار رسیدن هستن
میدونی فرق تو با عزراییل چیه؟اونو اگه یه روز ببینم میمیرم ولی تو رو اگه یه روز نبینم میمیرم
دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کس بودن است
هرگز چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان نکن
فرشتهها وجود دارن، اما بعضي وقتها چون بال ندارن، ما بهشون ميگيم دوست . خوبي دوست من؟
تو دومین قبله برای سجاده من هستی
نماز من تو هستی
توستاره در شب های بی ستاره ی من هستی تو امیدی
تو انتظاری
تو تنها واژه عشق را بر زبان من آوردی
تو پرستشگاه قلب شکسته من هستی
بچه ها من به غیر از کامران و هومن تنها خواننده ای که عاشق اهنگاشم گوگوش هست . البته اهنگ های قدیمیش . مثلا یکی از این اهنگش خیلی خوشم میاد که وقتی گوشش می کنم یاد سوگند و بدبختی هاش می افتم .
کمکم کن کمکم کن نزار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن کمکم کن نزار اینجا لب مرگو ببوسم
کمکم کن کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی می خواد
ماهی چشمه ی کهنه هوای تازه ی دریایی می خواد
دل من دریاییه چشمه زندونه برام چکه چکه های اب مرثیه خونه برام
تو رگام به جای خون شعر سرخ رفتنه تن به موندن نمیدم موندم مرگ منه
عاشقم مثل مسافر عاشقم عاشق رسیدن به انتها عاشق بوی غریبانه ی کوچ تو سپیده غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم
رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی توسی سرد مست یک عشق پر اوازه شدم
کمکم کن کمکم کن نزار این گمشده از پا در بیاد
کمکم کن کمکم کن خرمن رغبت من شعله می خواد
کمکم کن کمکم کن من و تو باید به فردا برسیم
چشمه کوچیکه برامون ما باید بریم به دریا برسیم
دل ما دریاییه چشمه زندونمونه چکه چکه های اب مرثیه خونمونه
تو رگ بودن ما شعر سرخ رفتنه
کمکم کن که دیگه وقت راهی شدنه
نگاه کن من چه بی پروا چه بی پروا به مرز قصه های کهنه می تازم
نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما یه فصل تازه می سازم
یه فصل پاک یه فصل امن و بی وحشت برای تو که یه گلبرگ زودرنجی
یه فصل گرم و راحت زیر .... من
نگاه کن من به عشق تو چه لیلاوار تن یخ بسته ی پروازو می بوسم
بیا منو گرم با سرخی رگ هات من اون رگهای پر اوازو می بوسم
تورو می بوسم ای پاکیزه ی عریان تورو پاکیزه مثل مخمل قران
طلوع کن من حرارت از تو می گیرم
ظهور کن من شهامت از تو می گیرم
بیا هیچکس مثل من و تو عاشق نیست
عاشق و همسایه و همدم
بیا از شیشه ی سخت و بلند عشق مثل ارابه ی رود بشیم با هم
نگاه کن من چه شبنم وار چه شبنم وار
به استقبال دستای خزون میرم
هراسم نیست از این سرمای ویرانگر
برای تو من عاشقانه می میرم
خب بچه ها اینم از این بار . مطمئن باشین سعی می کنم اپ اینبار داستان باشه . قربون همه تون .
خداحافظ .
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط niloofar |
سلام به همه ی دوستای گل و خوبم . که در سختی ها هم منو تنها نمی زارن و همیشه پشتیبانم هستن .
امیدوارم هر جا که هستین خوب و خوش و سرحال باشین . ( اونم با این امتحانا)
خب چه خبر ؟ من که جز سلامتی هیچ خبر خاصی ندارم .
خب بچه ها امروز فقط اومدم که براتون توضیح بدم چرا اپ نمی کنم و همچنین شمارو در انتظار نزارم . ( اخه یکی نیست به من بگه ادم حسابی کی تورو تحویل می گیره ؟ )
ببینین اول از همه باید بگم سرم حسابی با درسا گرمه .
دوما اینکه اون احساس مورد نیاز برای نوشتنو ندارم .
شاید تو دلتون بگین من چقدر دیوونه و مغرورم و هزار تا فکر دیگه برام بکنین اما الان براتون میگم .
من هر وقتی که می خوام بنویسم یه اتفاقی می افته مثلا یه شعری می شنوم حس نوشتنم میاد یا خیلی چیزای دیگه .
چند هفته ست که هر وقت می خوام بنویسم احساس می کنم نوشته هام به نوعی داره تکراری میشه به همین دلیل چند روزی به خودم وقت دادم و یه کم فکر کردم اما باز هم نتونستم بنویسم .
خلاصه توی این چند تا اپ کلی اعصابم خورد شد .
حالا هم به این نتیجه رسیدم ذهن من نیاز به یه جرقه داره و این جرقه معلوم نیست کی روشن میشه فقط خدا می دونه .
خواهشا با من همکاری کنین و صبر کنین .
هر لحظه ممکنه اون اتفاق خاص بیفته و من موفق بشم اما اگه هم نیفته .....
خب یه چیز دیگه .
من دلم می خواد این داستانو تا عید تموم کنم و بعد برم سر داستان جدید .
خیلی هم دوست دارم که این داستان جدید با بقیه فرق داشته باشه پس بهم فرصت بدین .
می دونم اینقدر با معرفت هستین که برام صبر می کنین .
پس صبر کنین .
خب اپ امروز هم چند تا شعر و مطلبه . امیدوارم خوشتون بیاد .
حتما هم نظرتونو راجع به شعر ها بگین .
آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ، ناگهان ستاره اي چشمك زد..آفتابگردان سرش را پايين انداخت آري...گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند.
نگاهي آشنا به ياس کردم ..تو را در برگ گل احساس کردم ...خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقي را پاس کرد.
زندگي 3 ايستگاه داره!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شيم
سلام من يك بوس كوچولو هستم مي تونم چند لحظه روي لپ شما استراحت كنم ؟؟؟؟؟
من يه ليوان چاي داغ رو به تو ترجيح مي دم ! چون چاي فقط زبونم رو مي سوزونه ¤ ولي دلمو می سوزونی .
اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسيي اونجا نيست
"تقدیم به تو که هیچ وقت به سراغم نیامدی"
من چشمهایم را می بندم
تو می ایی....تو می ایی
و من در کلبه ی شبها چراغ عشق روشن می کنم
تو می ایی
هم اکنون انتظارت را می کشم....تو تمام راز فردایی
تو می ایی
اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی
چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر
هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می
کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوست دارم
دست هايم برايت شعر مينويسد اما تو هرگز نخواهي خواند...
آتش عشق در چشمانم غوطه ميزند اما تو هرگز نخواهي ديد...
تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از كنارت خواهم گذشت
و باز تو مرا درك نخواهي كرد...
به عشق تو زنده ا م...
عزیزم این قلب کوچکم تنها برای تو می تپد !
این چشمهای بی گناهم برای تو اشک می ریزند و این تن خسته ام به عشق تو زنده است....
به قلب کوچک و گویا شکسته ام عشق بورز که برای تو می تپد.....
خون عاشقی را با محبت هایت در رگهای خشکم بریز و به من جانی تازه ببخش .....
مرا نوازش کن ٬ مرا آرام کن ٬ بیا و به من بگو که مرا دوست میداری ٬
اگر بارها گفته ای باز تکرار کن عزیزم....
مرا از دلتنگی هایم رها کن و همیشه در کنارم باش تا دیگر چشمهایم بهانه تو را نگیرند !
به عشق تو زنده ام ٬ به امید تو نفس می کشم ٬ اگر روزی بخواهی عشق و امیدم
را از من بگیری دیگر مجالی برای زندگی نخواهد بود!
عزیزم تو تنها آرزوی منی ٬ با من بمان ٬عاشقتر از همیشه نیز بمان تا من
نیز به تنها آرزویم که رسیدن به تو می باشد برسم....
در دریای زندگی به عشق تو روبروی امواج خشمگین دریا ایستاده ام ٬ تو که نباشی
در این دریا غرق خواهم شد ٬پس بیا و قایق نجات من باش عزیزم ٬
و مرا در برابر امواج بی محبتی ها و تنهایی ها
نجات بده و تنها سر پناه برای من باش....
در راه رسیدن به تو خیلی سختی ها را کشیدم ٬ از همه کس
و و همه چیز گذشتم تا با تو بمانمو دیگر نمیخواهم تویی که به سختی
به دست آورده ام ٬ به آسانی و در یک لحظه مثل
عشق های پوچ این زمانه از دست بدهم!
عزیزم از تمام دار و ندارم در این دنیا تنها یک قلب کوچک را دارم که در سینه ام به عشق تو
میتپد .... با آن باش ٬ همیشه و همیشه با عطر نفسهایت ٬ خون عاشقی ات کاری کن
قلبم که تنهای تنها برای تو هست به عشق و به امید تو تا ابد بتپد!
قلبم را نشکن که اگر اینبار شکست ٬ شیشه عمر من نیز شکسته خواهد شد....
عزیزم این قلب کوچکم تنهای تنها برای تو میتپد و من عاشق نیز تنها به عشق تو زنده ام.....
عکس قشنگت روبروم
نگاه تو تو چشمام
قصه میگن چشمای تو
از عشقی بی سرانجام
از اون روزا تا این شبا....
انگار یه عمر گذشته
ببین که شیشه دلم
تو دسته تو شکسته ......
نگو نگو....تموم شده
گذشته ها گذشته...
این فاصله میون ما طلسم سر گذشته
بمون بمون که اشک غم
نشسته توی چشمام
نمی شنوی فریادمو که بی تو خیلی تنهام....
می خوام تو شبهای خودم خلوت کنم به یادت
تو شهر رویا گم بشم به یاد خاطراتت
تو نیستی و بدون تو فضای خونه سرده
بیا ای عشق خوب من دلم هواتو کرده...
مي دونم اون روزي مي رسه كه بايد از هم جدا بشيم.
اون روزي مي رسه كه بايد به قلبم بگم ديگه نبايد به يادت بزنه.
نمي دونم اون روز چي بهت بگم. فقط مي دونم اون روز دير يا زود مي رسه.
روزي كه مجبور ميشيم قلبهامونو پس بگيريم.
فقط اون لحظه رو مي بينم كه...
روبروي هم ايستاديم و به چشماي هم نگاه مي كنيم، چون ديگه حرفي براي گفتن نموده.
حتي سيل اشكام هم نمي تونه لحظه اي باعث پلك زدن چشمام بشه.
فقط حس مي كنم گرمايي كه از دستات به دستم مي رسه، داره قلبمو مي سوزونه.
سرم رو، روي شونت ميذارم تا اشكامو نبيني اما حيف كه لرزش بدنم رو حس مي كني.
سرم رو با دستاي يخ زدت از شونت جدا مي كني و ميگي:
بهم قول بده ديگه گريه نكني
از همه دنيا فقط همين برام مونده بود... هنوزم ظالمي.
دستامون كه جدا ميشه،
صداي قلبم رو ميشنوم كه روي آسفالت خيابون، جلو پات ميشكنه.
دستمو ميبوسي و بهم ميگي:
مي دونم حرفامو باور نمي كني، اما دوستت داشتم.
آخه پس چرا؟...
بهم ميگي: عزيزم باور كن فقط به خاطر تو بود.
آخه چه جوري باور كنم؟...
عقب عقب ازم دور ميشي و سرت رو مي اندازي پايين. چون ديگه طاقت سنگينيه نگاهمو نداري.
اما تصوير چشماتو تا ابد برام گذاشتي. به جاي اون قلب قرمز و پر از عشقي كه ازم گرفتي، فقط همينو برام گذاشتي.
تو ميري.
سفرت بخير عزيزم.
اما من به كجا؟...
تو از اينجا ميري اما منو با همه خاطره هامون آنجا تنها ميذاري...
هنوزم ظالمي!
مي دونم اون روز مي رسه اما اگه دوستم داري ، برام دعا كن من به اون روز نرسم..
در تاریکی شب سه شمع روشن کردم
اولی برای بودنت
دومی برای دیدنت
سومی برای بوسیدنت
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
**********
*********
*******
خب بچه ها دیگه زحمتو کم کنم فقط برام دعا کنین از این وضعیت مسخره نجات پیدا کنم
امیدوارم همه تو درساتون موفق باشین
قربون همه تون
بای
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط niloofar |
بازم یه سلام دوباره به همه ی دوستای خوب و مهربونم
من اول از همه یه معذرت خواهی بزرگ به شما بدهکارم
بابت اینکه اصلا وقت نمی کنم اپ کنم .
اول به خاطر درسا و دوم هم به خاطر یه سری مشکلات .
حالا این مشکلات چیا هستن ؟
ویندوز کامپیوترو عوض کردم بعدش که اومدم نت یهو یادم اومد پسورد وبم یادم رفته در نتیجه این شد که این وبو زدم و زحمت این قالب خوشگلشو هم نازنین جونم کشیده که ازش خیلی تشکر می کنم .
حالا قراره یه غزاله خانم هم سفارش یه قالب بدم اون که سرش خیلی شلوغه . خلاصه بچه ها همه شون هنرمندن .
یه تشکر هم مخصوص از همه ی کسانی که قدم رنجه فرمودن و به وبم سری زدن و نظر دادن .
در مورد فدای سرت فقط می تونم بگم که عالی بود و حرف نداشت .
خیلی عاشقانه بود و من با دیدنش نزدیک بود بشینم گریه کنم .
هر دوتاشون بی نهایت قشنگ بازی کردن .
دمشون گرم با این کاراشون که همیشه 20 هستن . این حرفارو هم بزارین کنار که چرا کامران فلان کارو کرد و هومن فلان و بسال . بابا این کارشونه اینو هم متوجه نمیشین ؟
ژوان جون منم خیلی دوست دارم و خیلی دلم می خواد باهات بیشتر اشنا بشم .
هدی جونم من دلم برات قد یه نوک انگشت شده قربونت برم .
شقایق جون به خدا من اصلا نظرتو ندیدم که بخوام پاکش کنم . در هر حال ممنون که بهم سر می زنی .
جناب نقطه شما هم زیاد شلوغش کردین من غلط بکنم بگم هومن مال منه این فقط یه داستانه .
در کل دست همه تون درد نکنه که همیشه و در همه حال منو ساپورت می کنین .
حالا بعد از مدت ها میریم سر داستان خودمون .
من که می دونستم از اول که هومن این بحثو شروع کرد من باید می گفتم اره ……… سرمو کج کردم و قیافه مو یه حالتی کردمو گفتم: هومننننننن یه وقتی ناراحت نشن؟- نه بابا به این چیزا عادت دارن.- بله دیگه از اونجایی که با تو می گردن عدات کردن خب حالا کجا میریم؟- هر جایی که تو بگی.- هومن ؟- جانم.- اون کلبه یادت میاد کریسمس قبلی.- اره.- بریم؟- چه جالب منم دقیقا می خواستم همینو بگم.- پس بزن قدش .
هردومون یکصدا خندیدیم و من زیرزیرکی بهش نگاه کردم .
کیفمو از روی تخت برداشتم و از اتاق بیرون اومدیم . کسی حواسش به من و هومن نبود و چون چراغا هم خاموش بود خیلی راحت در رفتیم .
تا داخل ماشین شدیم نفسی کشیدم و با نگاهی به هومن گفتم: هومن بریم من لباس بردارم از خونه.- من قبلا برداشتم. یه نگاه به هومن انداختم و با تعجب گفتم: هومنننننننن.- جان.- تو هم با این کارات. خندید و گفت: فکر نکنم برات تازگی داشته باشه.- چرا اتفاقا خیلی هم تازگی داره اخه هر باری که اینجوری اذیتم می کنی علاقه م بهت بیشتر میشه. هومن یه کم نگام کرد دوباره من گفتم: هومن تو چه جوری اون کلبه پیدا کردی؟ شونه هاشو انداخت بالا و صورتشو یه حالتی کرد و گفت: ما اینیم دیگه.- ااااا هومن بگو دیگه.- حدس بزن.- مانی نشونت نداد؟- نه خودم پیداش کردم.- وااا چه جوری؟- خب حس کنجکاویم گل کرد.- بعد تا اونجای جنگل تنها تنها رفتی؟- خب می خواستی تورم ببرم.- چرا نبردی؟- به دلایل مختلف .- خب حالا چی هست این دلایل مختلف؟- اول اینکه می خواستم سورپرایزت کنم دوما اینکه توی ترسورو نمیشه هیچ جا برد.- ااااااا من ترسو نیستم اینم برای بار صدم.- اون شب من کنارت بودم باز داشتی از ترس زهر ترک می شدی. چپ چپ نگاش کردم و گفتم: راستی صاحبش کی بود؟- من شب اول که همه خواب بودن از ویلا زدم بیرون و رفتم تو جنگل واقعا از دیدن کلبه متعجب شده بودم یه کلبه وسط جنگل مشکوک بود . اون لحظه انگار یکی بهم می گفت برم داخل کلبه بالاخره هم رفتم درشو باز کردم و رفتم داخل ...... اول فکر کردم کسی تو خونه نیست ولی بود ........ همه جا ساکت ساکت بود منم در حال نگاه کردن به اینور و اونور بودم که یهو چشمم افتاد به پیرمرد ..... فکر کن توی اون تاریکی یه مرد قد بلند پیر با موهای سفید ترسیدم یهویی . ولی اون چراغو روشن کرد و کم کم باهاش اشنا شدم مرد جالبی بود اتفاقا داستان زندگیشو هم بهم گفت.- خب.- بزار برسیم اونجا بقیه ش موقع خواب.- بله دیگه از این به بعد قراره شهرزاد قصه گو هم بشی. هومن به یه حالت خاصی خندید و گفت: بده برات قصه بگم؟- دیوونه شدی رفت پی کارش بعد هومن اونوقت یه شبی که ما اونجا بودیم اون پیرمرده کجا بود؟- اون شب برای اینکه ما تنها باشیم رفت بیرون.- هومنننننننن دروغ نمیگی که؟- ااااااا سوگنددددددددد من و دروغ ؟ - خب توی اون برف و بوران رفت بیرون که چی بشه؟- اخه اونم مثل من یه عاشق بود.- بعد شب بیرون موند؟- خب اره.- پس وضعش از تو هم بدتر بود. هومن خندید و گفت: دیروز بهش زنگ زدم و گفتم که قراره بریم اونجا خیلی خوشحال شد اتفاقا خیلی دلش می خواد تورو ببینه.- بعد اونوقت عشقش کجاست؟- بعدا می فهمی.- بچه ای ؟ چیزی ؟ تنهایه؟- سوگند یارو توی جنگل که همیشه زندگی نمی کنه برای تعطیلات فقط اومده بود اونجا.- اهان امریکایی بود؟- توی امریکا به دنیا اومده بود ولی ایرانیه.- اسمش؟- چقدر سوال می پرسی ؟؟؟ می رسیم اونجا می بینیش و خودت همه چیزو می فهمی.- خب الان این وقت سال توی کلبه چیکار می کنه؟- خب وقتی زنگ زدم رفت اونجا.- هومن من هیچ اطمینانی به حرفای تو ندارم. هومن خندید و با شیطنت بهم نگاه کرد و گفت: اصلا به خودم اطمینان داری؟ با خنده گفتم: نه.- دستت درد نکنه.- خواهش می کنم عزیزم. در همین لحظه ها موبایل هردومون به صدا در اومد تا خواستم موبایلمو بردارم هومن که در حال خاموش کردن گوشیش بود گفت: نهههههه جواب ندیا.- واااا برای چی؟- ولشون کن بزار اینقدر زنگ بزنن.- هومن نگران میشن زشته نکن از این کارا.- خودمون فردا صبح بهشون زنگ می زنیم.- هومن ما تا کی مگه اونجا می مونیم؟- شاید 2 روز.- عالیه حالا هومن تو واقعا این مرد رو می شناسی یا نه؟- اره بابا بیشتر از ده بار توی لس انجلس که بودیم بهمون سر زده بود ادم خوبیه.
دیگه حرفی نزدم و ساکت شدم و چشامو روی هم گذاشتم . در حدود 3 ساعتی توی راه بودیم که منم خوابم برد . – بلند شو سوگند خانم. یواش چشامو باز کردم و یه کم چشامو مالوندم و دور و برمو نگاه کردم .- هومن رسیدیم؟- اره خانومی پاشو بریم.
ماشینو توی همون نواحی که ویلاها قرار داشتند پارک کردیم و خودمون تصمیم گرفتیم که اون مسیرو پیاده طی کنیم . اینبار فقط هوا ابری بود و باد می وزید و همه جا هم تاریک و ترسناک بود .
البته من زیاد توجهی نمی کردم به جون خودم .........
از بچگی از تنهایی تاریکی وحشت داشتم چون خودم با این دوتا واژه بزرگ شده بودم .
یه حس درونی بود که بهم می گفت تو باید از تنهایی و تاریکی فرار کنی . دستمو دور بازوی هومن حلقه کردم و سعی کردم به هر چیزی فکر کنم جز تنهایی و تاریکی .
هومن هم انگاری فهمیده بود به همین خاطر هی حرف می زد .
خلاصه اون مسیرو رفتیم و رفتیم تا اینکه رسیدیم به کلبه .
حالا تو هوای بهاری جنگل زیباتر شده بود . چون سرسبز سرسبز شده بود .
وقتی به اونجا رسیدیم در ورودی باز بود . وارد شدیم ولی کسی توی کلبه نبود . من خسته روی مبل افتادم هومن هم یه تیکه کاغذ پیدا کرد که نوشته ی همون پیرمرد یعنی اقای ایدین بود . یه ایرانی که از بدو تولد تو امریکا متولد شده بود .
- هومن چی نوشته؟- فکر کنم رفته یه دوری این اطراف بزنه . هومن به طرف یخچال داخل اشپزخونه رفت و درشو باز کرد و داخلشو سرک کشید .- ببینم اینجا چیزی پیدا میشه نوش جان کنم.- هومنننننننننن ؟؟؟ ما که شام خوردیم.- خب من بازم گرسنه هستم.- اییییی هومن شکمو چاق میشیا منم از مردای چاق به شدت بدم میاد.- به من چه ربطی داره این موضوع؟- هومن واقعا که. خندید و گفت: من همین هستم که می بینی.- باشه.
- هومن میشه تا این اقای بیاد داستان زندگیشو برام بگی.- باشه دخترم تو برو توی اون اتاق بالایی ....... نه نه نه ... اول بیا نزدیک. با خنده رفتم جلوش واستادم و اونم گفت: حالا دهتنو باز کن.- وااااااا هومننن؟ یعنی چی دهنمو باز کنم؟- یعنی اینکه دهنتو باز کن می خوام ببینم مسواک زدی یا نه.- بیا اینم دندونام.
- خب حالا بابایی رو بوس کن. این دیگه داشت دیوونه م می کرد ...... گونه شو بوسیدم و گفتم: دیگه چه فرمایشی داری بابا جون؟- هیچی برو بالا مثل یه دختر خوب که بابا عاشقشه بگیر بخواب که الان میام و برات قصه میگم تا خوابت ببره. خندیدم و از پله ها رفتم طبقه ی دوم .
اصلا دکراسیون اتاق تغییری نکرده بود ولی فقط کنار تخت کنار چراغ خواب یه قاب عکس بود که عکسشم یه دختر و پسر جوون بود . زیاد دقت نکردم و روی تخت نشستم که هومن بعد از چند دقیقه رسید .
- خب بابایی حالا بگو امشب قراره چه قصه ای بگی.- قصه ی عشق.- من سر تا پا گوشم.
- سال ها قبل یه خانواده ی ایرانی بودن که توی واشنگتن زندگی می کردن بعد از 3 تا دختر صاحب پسری میشن و اسم این پسرو سینا می زارن سینا بزرگ و بزرگ تر میشه تا اینکه 18 ساله میشه و چون علاقه ی زیادی به ایران داشته برای ادامه تحصیل راهی ایران میشه .... سینا از اون پسرهای شر و شور بود و توی دانشگاه همه اونا به عنوان شرترین پسر می شناختن و از اونجایی که بزرگ شده ی امریکا بود و خودشو کاملا ازاد می دونست دخترارو اذیت می کرد و ...... تا اینکه دختری با عشق اونو از این همه ازادی ها و بی قید و بند بودن رها کرد .
واقعا اسمش برازنده ی خودش بود چون اینقدر خوشگل بود که نمی شد نگاش نکرد .
توی اون دانشگاه تک بود و خیلی ها دنبالش بودن اما اون سرش تو کار خودش بود ..... سینا روز به روز عاشق تر می شد و ....... هزاران بار خواسته بود که بره و به زیبا همه چیزو بگه ولی نمی شد .......
پسرای دانشکده بیشترشون مزاحم زیبا می شدن و یکبار که یه کسی چنین کاری کرد سینا رسید و اینجا بود که شجاعتشو نشون داد و زیبا عاشقش شد . از اونجا بود که عشق افسانه ای اونها اغاز شد خیلی راحت تونستن با هم ازدواج کنن و بیان کانادا . این کلبه ای که ما الان توش هستیم خونه ی عشق اون دوتا بود زیبا و سینا این کلبه رو ساخته بودن و گاهی اوقات به اینجا می اومدن ولی تو لس انجلس زندگی می کردن . اما امان از این زمونه که بر طبق میل خودت نیست .
3 سال از ازدواج زیبا و سینا می گذشت و پایه های زندگی اونا هر لحظه محکم تر می شد و با باردار شدن زیبا این کامل تر شد .
زیبا 9 ماه در کنار سینا موند اماااااااا .
هومن به اینجا که رسید سرشو انداخت پایین ولی بعد با یه صدایی که انگار توش بغض باشه گفت: سر زایمان مرد.
انگار منو برق گرفته باشه ....
- چی؟ مر ...... مممم .... مرد؟- به همین راحتی از دست رفت . از شدت بغض نتونستم حرفی بزنم و سرمو انداختم پایین .
- متاسفم که ناراحتت کردم.- چقدر غم انگیز بود الان کجا زندگی می کنه؟- ونکوور تک و تنها تمام خانواده شو از دست داده فقط یه خواهر خیلی خیلی سالمند داره.- باورم نمیشه که توی دنیا این همه غم وجود داشته باشه .... دلم خیلی براش می سوزه.
هومن حرفو عوض کرد و گفت: خوابت نمیاد دخترم؟- نه هومن ولی چه زود باهاش صمیمی شدی.- اره اول که اون لحظه چراغو روشن کرد فکر کردم الان یقه مو می گیره پرتم می کنه بیرون فکر می کنه دزدم ولی خیلی اروم اومد طرفم و خیلی راحت شروع کردیم به حرف زدن ذاتش پاکه.- دیگه داره دیروقت میشه من دارم می خوابم.- باشه گلم بخواب. گونه مو بوس کرد و گفت: خواب های خوب ببینی.- هومن به خاطر منم که شده به کامران زنگ بزن نگران میشن.- باشه.
صبح با صدای قطرات بارون که به شیشه ی پنجره ی اتاق می خورد بیدار شدم . هومن کنارم دراز کشیده بود و خواب بود . پتو رو روش منظم کردم و از اتاق بیرون اومدم .
اول دست و صورتمو شستم و بعد از خونه زدم بیرون .
اینقدر هوا خوب بود که حد نداشت . دور و بر کلبه پر از گل های رز بود یه عالمه گل چیدم و اونارو بردم توی گلدون روی میز اشپزخونه گذاشتم و بعد یه صبحونه ی کامل اماده کردم . داشتم تلویزیون نگاه می کردم که صدای پایی شنیدم . می دونستم خود خود هومنه . می دونستم که الان میاد و دوباره شروع می کنه به اذیت کردن ولی خیلی اروم اومد روی مبلی نشست و گفت: صبحت به خیر.- صبح شما هم به خیر هومنننننننن؟ امروز حالت خوبه؟- بد نیستم.- چه جوریه که تو یه روز اروم و قرار نداری بعد یه روزم حال و حوصله نداری جواب بدی. تا اینو گفتم هومن بلند شد و اومد به طرفم . منم یهو از پریدم هوا . هومن زد زیر خنده و گفت: اا چرا همچین کردی؟- خب ترسیدم.- می خواستم احوال پرسی کنم.- خب همینجوری نمی تونی بپرسی. فقط خندید و بعد داخل اشپزخونه شد .
- سوگند چه کردی؟- با دلت ؟- نه با شکمم.- هومننننننننننننننننننن.- خب اینجوری من بد عادت میشم هر روز و هر دقیقه باید برام همینجوری غذا درست کنی.- باشه تو قول بده اینقدر شیطونی نکنی منم قول میدم.
- میگما سوگند اینجا خیلی خوش اب و هواست.- اره. توی همین حال و هوا بودیم که یهو ساکت شدیم چون صدای پایی شنیدیم .
من داشتم توی فنجونا چای می ریختم و پشتم به اون طرف بود که یه مرتبه یه صدای خیلی پیر و خسته به گوش رسید و گفت: بوی زیبا میاد. منم برگشتم .هومن: صبح به خیر عمو جون اینم همون سوگند خانمیه که دیوونه م کرده. منم گفتم: سلام از اشنایی با خوشبختم. ولی اون هیچ صدایی نمی شنید فقط بر و بر به من زل زده بود .
هومن: عمو جان. ( از اون به بعد منم عمو صداش کردم)
عمو سینا اروم به طرف من قدم برداشت و وقتی به من رسید یهو دستامو گرفت و تو عمق چشام خیره شد و گفت: خودتی زیبا ؟ کی اومدی؟ زیبای من بالاخره تو اومدی که تا ابد برای من باشی ؟ زیباااااااااااا. و یهو زد زیر گریه و منو بغل کرد .
من و هومن مونده بودیم چی بگیم ....... ماتمون برده بود .- زیباااااااااااا.
هومن گفت: اما عمو این سوگند نه زیبا. یهو عمو سینا دستاش لرزید و خودشو عقب کشید . من اصلا نمی دونستم چی بگم .... عمو سینا به طرف میز صبحونه رفت و یه کم نگاه کرد بعد به من چشم دوخت و گفت: زیباااااااا ....... – زیباااااا؟ مثل اینکه اشتباه شده .
هومن اروم دست عمو رو گرفت و اونو نشوند روی صندلی .
دلم اینقدر گرفته بود وقتی اشک یه مرد پیر رو دیدم .
- چی شد عمو؟ اون سوگند نامزد من نه زیبای شما.-
- اما اون زیبا بود .
عمو نزدیک به نیم ساعت حرف زد . اون می گفت که زیبا خیلی شبیه من بود . وقتی عکسشو به ما نشون داد باور کردیم که راست میگه .
شباهت بی نظیری به من داشت .
خلاصه 2 ساعتی گذشت تا حال عمو خوب شد بعدشم که من براش از همه ی زندگیم گفتم .
اون اینقدر قشنگ حرف می زد و ادمو راهنمایی می کرد که حد نداشت .
همیشه خدا ادمارو شبیه به هم به وجود می اورد همونطور که من شبیه زیبا بودم زیبا هم شبیه پریا بود . همه ی ادما مثل هم بودن با این تفاوت که اخلاق هامون با هم فرق داشت .
ظهر عمو سینا برامون کباب درست کرد خیلی خوشمزه شده بود . بعد از غذا نشستیم کلی حرف زدیم و بعدم که مارال زنگ زد بهم و نزدیک به یک ساعت و نیم فقط داشتم با اون چونه می زدم .
عمو سینا مرد نازنینی بود که من عاشق حرفاش شده بودم .
تقریبا بعد از شام بود و دیروقت . من و هومن رفتیم که بخوابیم .
مشغول حرف زدن بودیم که یهو رعد و برق زد اینقدر صداش وحشتناک بود که من پریدم تو بغل هومن . همراه با این صداها شیشه های خونه می لرزید برقم رفته بود .
حالا پنجره هم باز شده بود پرده ها تکون تکون می خوردن یه وضع بدی پیش اومده بود که دیدن داشت .
- سوگند تو به روح و این حرفا اعتقاد داری؟- خب نه زیاد.- اتفاقا من عاشق ترس و هیجان هستم.- هومن میگم چرا هوا یهو این شکلی شد؟ مثلا می خواستم حرفو عوض کرده باشم ولی مگه اون گوش می کرد . دیگه دلم می خواست یه بلایی سرش بیارم.- سوگند هیچ می دونستی که وقتی هوا این شکلی میشه یه اتفاقایی داره می افته؟- چه اتفاقایی؟- تمام ارواح خبیث از قبراشون میان بیرون. دیگه داشت گریه م می گرفت هر چی بیشتر باهاش کلنجار می رفتم بیشتر اصرار می کرد . توی همین لحظات بارون به طرز وحشتناکی شروع به باریدن کرد .
- هومن بیا ببین چه بارونی داره میاد.- اینکه بارون نیست سیله.- میای بریم بیرون؟- سوگندددددددددددددد نگاه کن خودت دیوونه ای من اگه پیشنهادی می دادم زمانی بود که هوا خوب بود ولی الان چی ؟؟؟ بری بیرون زنده بر نمی گردی.- هومنننننننن بیا بریم.- بعد سرما بخوری بمونی رو دست من؟- خب نریم. رومو برگردوندم یه ور دیگه و اخم کردم . هومن دستشو گذاشت روی شونه م و گفت: حالا قهر نکن.- هومن چی میشه یه بار حرف حرف من بشه؟- باشه بریم.
از کلبه خارج شدیم دست همدیگه رو گرفتیم و زیر بارون به اون شدیدی شروع کردیم به دویدن .
کلی خوش گذشت و وقتی برگشتیم خونه هر دو خیس اب شده بودیم . هومن لباسشو عوض کرد ولی من نه .....
رو به روی شومینه نشسته بودم و از شدت سرما به خودم می لرزیدم که هومن رسید .
- سوگند سرما می خوریا اینجوری اینجا نشین.- میشه بری لباسامو بیاری.- باشه. هومن رفت ولی با دست خالی برگشت.- پس ساک کجاست؟- نمی دونم.- هومنننننننننن ؟؟؟ مگه تو لباسمو نیاوردی؟- فکر کنم تو ماشین جا گذاشتم.- هومننننننننن؟ میشه بدونم حالا من اینجا با این لباس های خیس چیکار کنم؟- خب لباسای منو بپوش.- هومن من که تو لباسای تو گم میشم.- خب پس لباساتو در بیار همینجا لخت بشین.- هومننننننننننننننن ؟ به جای این همه نطق کردن اول برو برام حوله ای چیزی بیار. هومن یه حوله برام اورد که دور خودم پیچیدم و نشستم کنار شومینه .
یهو عطسه کردم .- به به سرما خوردی.- تقصیر توااا.- سوگند اینبار تو بودی که پیشنهادشو دادی. در حال کل کل بودیم که صدا عمو سینا اومد .
- ااااااااا سوگند تو چرا شبیه موش اب کشیده شدی؟ به هومن اشاره کردم و بعد رو به عمو گفتم: همه ش تقصیر اینه دست منو گرفت و منو به زور برد زیر بارون الانم دارم سرما می خورم.- اااااااا عمو دروغ میگه. عمو گفت: هومن من که می دونم کار خودته .- عموووووو.- چند بار بگم اینقدر این دختر مارو اذیت نکن.
به هومن نگاه کردم داشت چپ چپ نگام می کرد.
قیافه ی مظلومانه ای گرفتم و یه لبخند هم زدم .
- بیا دخترم اینجا هر چی دلت بخواد پیدا میشه. به هومن نگاه کردم اونم چشمکی زد و گفت: برو.
داخل همون اتاقی که من و هومن شب اونجا بودیم شدیم .
عمو سینا به طرف در کمدی رفت که قفل بود بازش کرد . ولی اون یه کمد نبود یه انباری مانند بود .- اینجا کجاست عمو؟- اینجااا؟ یه انباری که توش یادگاری های زیبامه. وقتی عمو اسم زیبا رو برد بغض کرد . اخه هر وقت به یادش می افتاد اشک می ریخت .
داخل اون انباری یه تخت و اباژور و چیزای دیگه ای بود . اول نخواستم وارد اونجا بشم ولی عمو خودش گفت: چرا اونجا موندی ؟ بیا داخل بیا نشونت بدم.
عمو پارچه رو از روی تخت زد کنار . یه تخت چوبی خیلی قشنگ که پرده هم داشت . درست مثل این خونه ی های شاهانه بود .
تمام وسایلاش خیلی شیک بودن و قدیمی .
اما سعی کردم هیچی نگم که عمو مجبور بشه توضیح بده و اینجوری بیشتر به گذشته ش بر می گشت .
سکوت کرده بودم و دور و برو نگاه می کردم .
عمو در کمدی رو باز کرد . یه کمد پر از لباس های جور و واجور .
از مقابل کمد کنار رفت و گفت: هر لباسی که دلت می خواد انتخاب کن و بپوش.
عمو از اونجا رفت بیرون .
منم بین لباس ها از یه بلوز کاموایی شیری رنگ خوشم اومد به یه شلوار به همون رنگ .
لباس های مجلسی توی اون کمد بیشتر پیدا می شد که همه شون بی نظیر بودن .
دلم می خواست همه لباس هارو امتحان کنم ولی نمی شد .
به همین خاطر سریع لباسمو عوض کردم و به اتاق برگشتم و موهامم خشک کردم . در حال خشک کردن موهام بودم که هومن داخل اتاق شد .
- سوگند.- جانم. برگشتم و زل زدم تو چشماش .
- چقدر این بلوز و شلوار بهت میاد.- نظر لطفته.
اون چند ساعت هومن همه ش نگام می کرد نمی دونم انگاری منو تا به حال ندیده بود ؟؟؟
- هومن ؟ یه جوری نگام می کنی. جوابی نداد ...
- هومن جان.- بله.- حواست کجاست؟- دارم به این فکر می کنم تو کی هستی؟ تو سوگندی؟ تو پریایی؟ تو زیبایی؟ یا سونیا مادرت؟- همه ی اینا شبیه به هم بودن.- و این خیلی جالبه.
روز بعد صبح زود باید بر می گشتیم ونکوور و من که به عمو خیلی عادت پیدا کرده بودم دلم نمی اومد ازش جدا بشم .
عمو هم چون وقت زیادی نداشت همراه ما به ونکوور اومد و با اصرارهای ما به خونه ی هومن اینا هم اومد .
اون روز ناهار عمو پیش ما موند و من تازه فهمیدم که عمو سینا جراح مغز و اعصابه و یکی از معروفترین جراح ها به حساب میاد .
وضع مالیش هم عالی بود و بیشتر پولاشو خرج بی بضاعت ها می کرد .
مرد خیلی مهربونی بود اخلاق و رفتارش به دل همه می نشست .
غروب همون روز هومن اینا هم باید بر رفتند اتریش . دوباره کنسرت ها شروع شد . برنامه ی عروسی کامران اینا هم به هم خورد و شد برای 2 هفته ی بعدی .
به همین خاطر کامران و هومن 2 رور توی اتریش می موندند و بعد می اومدند ونکوور . قرار شده بود که من و کتی بریم لس انجلس .
اون چند روز توی یه چشم بر هم زدنی گذشت و اون دوتا هم رسیدن . حالا مارال و ماهان هم به جمعمون اضافه شدند . من و کتی و مارال و ماهان رفتیم لس انجلس .
همه برای برگزاری مراسم عروسی کامران و شقایق در تکاپو بودن دو تا جشن برگزار می کردن یکی برای ایرانی ها و یکی هم برای دوستای امریکایی .
اولین جشن برای دوستای غیر ایرونیشون بود . من اون شب یه لباس ماکسی سیاه رنگ پوشیده بودم و همه می گفتن خیلی بهم میاد و قشنگ شدم اما نمی دونم چرا از اون لباس خوشم نیومده بود . به همین خاطر تصمیم گرفتم برای اون یکی جشن یه لباسی انتخاب کنم که به دل خودم نشسته باشه .
دو روز تا اون جشن باقی مونده بود و من تمام بازارها و فروشگاه هارو زیر پا گذاشتم اما لباسی که باب دل من باشه رو پیدا نکردم . به همین خاطر اون روز مجبور شدم یه لباس دیگه بخرم .
یه بلوز و دامن . بلوز دکلته بود و روش کار شده بود دامنش هم بلند و دنباله دار بود .
تا صبح همون روز قرار بود اونو بپوشم اما نپوشیدم . هومن از اول سر صبح اماده شده بود به قول خودش یه داداش داشت دیگه اونم عروسی دادشش بود و حالا تیریپی زده بود .
از قصد هی جلو چشم من بود . لباسمو جلوم گرفتم و رو به هومن گفتم: هومنننن؟ بهم میاد؟ خوشگلم میشم؟- نه همون میمونی میشی که بودی.- هومننننننن؟ دستت درد نکنه.- مگه دروغ میگم؟- ااااا باشه حالتو جا میارم.- مثلا چه جوری؟- من میمونم؟ من اگه تورو ادم نکنم سوگند نیستم.- باشه ادم کن می خوام ببینم چه جوری این کارو می کنی .- هومن تو هنوز ما دخترا رو نشناختی که چه قدرت عجیبی داریم.- خب این قدرتو بهم نشون بده.
هومن اینا رفتند . کتی و مارال هم کم کم اماده می شدن ولی من توی فکر بودم که چه جوری حالگیری کنم ؟؟؟
توی همون افکار بودم که تلفن به صدا در اومد . مارال داد زد: یکی اینو برداره دیگه. ولی من گوشم نمی شنید . بالاخره پانیز تلفنو برداشت . ولی بعد از احوالپرسی گوشی رو داد به من .
- بفرمایید.- سلام دخترم.- سلام عمو سینا خوبین؟- ممنون چه خبر از اونجا؟ اقا هومن حالش چطوره؟ هنوزم اذیت می کنه ؟ بیام به حسابش برسم.- همه چیز مثل قبله.- سوگند جان من الان دم در خونه هستم بیا درو باز کن.- اااا حتما الان.
تماس قطع شد و من بدو بدو درو باز کردم . عمو بعد از چند دقیقه وارد شد .
چند دقیقه ی اول با صحبت کردن گذشت ولی بعدش عمو گفت: سوگند مثل اینکه همه اماده هستن به جز تو. در گوش عمو گفتم: عمو شما می تونی حال هومنو بگیری.- چطور مگه؟- اخه به من میگه میمون. عمو خندید و گفت: از دست این پسر.- واقعا.- اره می تونم کمکت کنم.
عمو سینا یک هفته ای بود که در لس انجلس ساکن بود اینجا خونه داشت .
- سوگند به همراه من بیا.- کجا؟- مگه نمی خوای اقا هومنو از رو ببری.- اره.- پس بیا. سریع لباس پوشیدم و بدون خدافظی همراه عمو خارج شدم .
که بعد موبایلم صدا خورد . به مارال همه چیزو توضیح دادم و همچنین گفتم که پانیزو اماده کنه .
به خونه ی عمو رسیدیم .
من روی مبلی نشستم عمو هم رفت توی یه اتاق خودش و چند دقیقه بعد با یه چمدون برگشت.
وقتی عمو رو با اون چمدون سنگین دیدم رفتم به سمتش و چمدونو از دستش گرفتم .
- این چیه عمو؟- این چمدون توش یه دست لباسه که فکر کنم به دردت بخوره.
رو به روی عمو نشستم . چمدونو باز کرد . چند تا پلاستیک بیرون اورد . داخل پلاستیک اول یه جعبه ی جواهر بود . که بیشترشون برلیان بودن و خیلی هم گرون قیمت و قشنگ .- این از وسایل زینتی.- اما اینا که .... – من دلم نمیاد اینارو بفروشم میدمش به تو .- اما .... – اما و اگر نیار. ساکت شدم .
بعد از داخل چمدون بعدی یه شال حریر مانند بیرون اورد که لبه هاش کار شده بود و خیلی قشنگ بود . بعد هم یه جفت کفش شبیه کفش های سیندرلا بیرون اورد .
بعدش نوبت به لباس رسید . منتظر بودم ببینم این همه وسایل قشنگ با چه لباسی می تونه همراه باشه ؟؟؟
وقتی لباسو دیدم از اون همه ظرافت و زیبایی جا خوردم .
به قدری قشنگ بود که دلم می خواست سریع امتحانش کنم ولی گفتم: من نمی تونم اینارو قبول کنم.- من جای پدر تو هستم فکر کن اینارو برات خریدم.- پس بابتش یه پولی هم باید قبول کنین.- هرگز این چه حرفیه اینا فقط یه هدیه ست.- عمو می دونی شما منو یاد کی انداختین؟- یاد اون فرشته ای که به سیندرلا کمک کرد . عمو خندید و گفت: خب حالا باید زنگ بزنم به جولیا.- جولیا ؟ کی هست؟- یه ارایشگر پیر ولی ماهر.- نه عمو این یکی رو دیگه نمی تونم قبول کنم.- قبول می کنی.
بدون اینکه به حرفام گوش کنه به همون ارایشگر مورد نظر زنگ زد .
لباسو برداشتم و به اتاقی رفتم مقابل اینه ایستادم و لباسو مقابل خودم گرفتم .
بی نظیر بود عالی بود اینقدر خوشحال شده بودم که اندازه نداشت تو دلم گفتم: هومن بهت ثابت می کنم من میمون نیستم خیلی هم خوشگلم.
بعد از این حرفم خنده م گرفت .
اولین تیکه ی لباس یه بلوز با پارچه ای بود که روش با گل های ریز صورتی کار شده بود استین بلوز حلقه ای بود و کمربندی پر از سنگ و مروارید دامن پر چین و پف دارشو را از بالاتنه لباس جدا می کرد . دامنشم دنباله دار بود .
حریرم دور خودم انداختم .
واقعا بی نظیر بود با خودم گفتم حتما با اون کفش ها و جواهر ها بهترم میشم .
چند دقیقه ای گذشت و سر و کله ی زنی میانسال و سیاه پوست پیدا شد . اسمش جولیا بود و خوش برخورد بود.
یه کم به صورتم نگاه کرد و بعد به فارسی خیلی خیلی غلیظ گفت: تو سوگندی؟- بله.- واقعا صورت یه دختر شرقی رو می شد تو صورتت دید . لبخندی زدم و به وسایل هایی که دستش بود نگاه کردم .
- تو فوق العاده زیبایی.- مرسی ببخشید شما فارسی بلدید؟- اره چون حدود 20 سال تو ایران بودم.- اما من تمام عمرمو تو اینجا بودم و فقط یکبار ایران رفتم.
- اخی خب حالا روی این صندلی بشین.- چشم. روی صندلی نشستم .- اول از موهات شروع می کنم موهاتو باز کن . موهامو باز کردم و یه کم به موهام نگاه کرد و گفت: موهای به این بلندی و پرپشتی؟ خیلی خوش رنگه ای کاش منم موهام این شکلی بود. موهاش کاملا کم پشت و کوتاه و یک تیکه ش بافته شده بود .- خب به نظرم موهاتو باز بزاری بهتره.- نمی دونم.- اینقدر لخته که نیازی به صاف کردن نداره.- اتفاقا من از همینشون بدم میاد همیشه موهام همینجوری بوده حتی نمیشه فرشون کرد.- و این خیلی خوبه .- نه بده.
جولیا موهامو باز کرد اول قشنگ شونه شون کرد و بعد دورم ریخت که ببینه چه شکلی میشم ..... – خیلی اینجوری بهت میاد. بعد شروع کرد به ارایش صورتم . – چه رنگی به صورتت میاد؟- بیشتر صورتی.- باشه از صورتی استفاده می کنم. وقتی ارایشم کرد دلم می خواست می رفت کنار تا خودمو توی اینه ببینم اما اون گوش نکرد و گفت که اگه در اخر خودمو ببینم بهتره .
مشغول به کار بود منم حوصله م سر رفته بود .
ساعتی بعد کار صورتم به پایان رسید .
لباس که تنم بود . یه کم بهم نگاه کرد و اشکالاتی که می دید رو رفع کرد و بعد گفت: اینقدر قشنگ شدی که نمی دونم چی بگم.- هر کسی هم بود با زحمت هایی که شما کشیدین زیبا می شد.- اتفاقا من یه کوچولو ارایشت کردم ارایش صورتتو خراب می کنه.
جولیا کنار رفت و من بلند شدم تا خودمو کاملا توی اینه ببینم .
اما از تصویری که درون اینه می دیدم باورم نمی شد که خودم باشم .
به شدت تغییر قیافه داده بودم در حالی که فقط یه رژ کمرنگ به لبام زده بود . دلم نمی خواست از خودم چشم بردارم ولی بعد به خودم گفتم: حالا مغرور نشو اینقدر تو این مهمونی دختر خوشگل پیدا میشه که تو توشون گمی.
- فکر کنم امشب تو تک باشی.- نه بابا ما دختر خوشگل زیاد داریم.- تو خوشگل بودی و خوشگل شدی حالا زیبایی تو به کنار چهره ی تو جور عجیبی به دل میشینه من در تعجبم که چرا تا حالا نرفتی تو هالیوود.
زدم زیر خنده و میون خنده گفتم: مگر اینکه کارگردان های هالیوود عقلشونو از دست داده باشن که بیان و از من درخواست کنن تو فیلمشون باشم اینقدر تو هالیوود دختر مو طلایی و چشم ابی هست و اینقدر زیبا هستن که من اصلا ادم به حساب نمیام.- اتفاقا به نظر من چشم های تیره قشنگ تر از چشم های ابی و روشنه.- نمی دونم.
جولیا بعد سرویس برلیانو دستم کرد . یک زنجیر و دستبند و انگشتر و گوشواره بود .
و یه تاج درخشان و براق که از دور برق می زد .
دیگه اماده ی اماده شده بودم .
جولیا با علاقه بهم نگاه می کرد و بعد دست زد و گفت: تو بی نظیری دختر خوش به حال کسی که با تو ازدواج می کنه.- چرا حالا خوش به حال اون؟- که عروسی به زیبایی تو نصیبش میشه.- من دیگه این همه تعریف ندارم دیگه کم کم دارم پر رو میشم.- این چه حرفیه عزیزم. – کار شما حرف نداره.- خودت هم شاهدی که هیچ کاری نکردم موهات که مال خودته من فقط زحمت شونه شو کشیدم و صورتت که هیچی .....
جولیا وسایل کارشو برداشت و از من خداحافظی کرد و رفت .
اما من هنوز مقابل اینه بودم . با صدای موبایلم به خودم اومدم .
جواب دادم: بفرمایید.- سلام سوگند تو کجایی؟- سلام هومن جان من دیگه راه می افتم.- میگم کجایی؟- میگم دارم میام.- با کی هستی؟- بعدا می فهمی.- کی میای؟- میام.- باشه منتظرمااااااا.
وقتی عمو سینا منو دید برای لحظاتی فقط خیره خیره نگام می کرد حتما دوباره به یاد زیبا افتاده بود برای اینکه حرفی زده باشم گفتم: عمو چقدر خوشتیپ کردین ماشاالله بزنم به تخته شما خیلی جوونین.- مرسی . – عمو قشنگ شدم؟- این شکلی که تو شدی به نظرم هومن امشب یه دقیقه هم تنهات نمی زاره. خندیدم و عمو گفت: حتی دیگه جرئت نمی کنه به کس دیگه ای نگاه کنه.- بریم؟- باشه.
به راه افتادیم و ساعتی بعد به محل مورد نظر رسیدیم .
یه باغ بزرگ .
کامران و شقایق هنوز نرسیده بودن .
من دست در دست عمو قدم بر می داشتم وقتی به دوست های هومن رسیدم بهشون سلام گفتم اما منو نشناختن . اینقدر خنده م گرفته بود که نتونستم خودمو کنترل کنم .
مانی یهو از راه رسید اونم در نگاه اول منو نشناخت . اومد طرفم یه کم نگام کرد و بعد یه دورم چرخید دور من و بعد گفت: با کی کار داری خانم خوشگله؟- بدبخت اگه به افسون نگفتم بیچاره ت نکردم - افسون؟ شما کی هستین ؟ افسونو می شناسین؟- منو نمی شناسی؟- نه.- خاک بر سر خنگت. یکی دیگه از بچه ها گفت: شما با هومن چیکار دارین؟ دوست دختر جدیدین ؟ یعنی سوگند هیچی ......
مانی موشکافانه نگام کرد و در حالی که دهنش باز شده بود از تعجب گفت: اااااااااااااااا سوگند تویییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- نه خیرم عمه شم. دوستاشون دورم جمع شدن یکی می گفت چقدر خوشگل شدی چقدر ناز شدی خلاصه همه داشتن تعریف می کردن .
- نگفتین هومن کجاست؟- اونور پیش کتی اینا .
به همراه عمو سینا به سمت محلی که هومن بود رفتیم . هومن مشغول صحبت با عمو شد و بعد از ثانیه ها متوجه ی حضور من شد .
- عمو جون.- جان.- این دختر خانم قشنگ کی هستن؟- یکی از دوستان.- واقعا باید بگم صورت زیبایی دارن. لبخندی زدم و چیزی نگفتم . هومن گفت: عمو زبون ایشونو موش خورده؟ عمو اشاره داد که ساکت باشم و گفت: از بچگی لال بودن . اینقدر خنده م گرفته بود اخه هومن واقعا نفهمیده بود من سوگندم . بعد رو به من گفت: تو لالی و کری چه خوب . خندیدم و گفت: عجب خنده ی قشنگی. تو دلم گفتم : به حسابت می رسم اقا هومن .
- عمو ایشون از زیبایی سوگندو گذاشته تو جیبش. بعد رو به من گفت: افتخار میدین قدم بزنیم؟ به عمو نگاه کردم و به یه حالتی لبخند زدم و همراه اون به راه افتادم .
- میگم بهتر نیست بریم یه جایی تنهایی؟ بعد دستشو دور کمر من حلقه کرد توی این لحظه بود که گفتم : هومننننننننننننن بریم تنهایی که چی بشه؟ خجالت بکش ....... حالا دیگه اون سوگند میمونو هم نمی شناسی.
- سوگندددددددددد؟ خودتیییییییی؟- نه خیرم عمه شم.- سوگنددددددددد.- حالاست که باید به حسابت برسم.- به حسابم رسیدی ...... خدایا تو چرا این شکلی شدی سوگند؟- چه شکلی ؟ - نمی دونم چه کلمه ای برای توصیفش بگم.- زشت؟- اینقدر صورتتو با ارایش دیدم که حالا نشناسمت حیف صورت به این قشنگی نیست که خرابش می کنی. با ناز سرمو تکون دادم و نصف موهام ریخت تو صورتم گفتم: خب حالا من میمونم دیگه؟- کی چنین چیزی گفت برم بکشمش.- من امشب می کشمت.- تو که داری می کشی با این چشم هات با این حرفات حرکاتت کارات .- هومن بیا بریم من هنوز خیلی هارو ندیدم.- نههههه من نمی زارم جایی بری.- مثل اینکه عمو درست گفت.- مگه چی گفت؟- می گفت که اگه تو منو به این شکل ببینی حتی دلت نمیاد از من چشم برداری.
- خب راست می گفت.- اخه من نه هنوز ماهانو دیدم نه مارالو نه کتی رو نه خاله و عمو رو نه مهمون های دیگه .
- من که از همه ی اینا مهم ترم.- حالا واقعا خوب شدم؟- خوب شدیییییییییییییی ...... حالا دیگه این شکلی شبیه فرشته ها شدی بالاتو کجا گذاشتی فرشته ی من؟- هومن به خودم قول دادم اینجوری حالتو بگیرم.- و گرفتی بدجورم گرفتی .
خندیدم و به چشم های هومن که بی قرارانه نگام می کرد زل زدم .
- برای اولین بار تو عمرم می خوام اعتراف کنم.- به چی؟- به اینکه با وجود تو توی زندگی من جایی برای بی وفایی نمی مونه. لبهام به خنده ای باز شد و گفتم: هومن احساساتی .
در همین لحظه سر و کله ی مارال و کتی پیدا شد اونا هم منو نشناختن ولی بعد که شناختن کلی جا خوردن همه اولین جمله ای که با دیدن من می گفتن این بود : هومن حق داره دیوونه ی تو باشه . منم در جواب می گفتم: منم حق دارم دیوونه ی اون باشم .
کامران و شقایق رسیدن . شقایق توی اون لباس خیلی زیبا تر از همیشه به نظر می رسید .
کلا مهمونی خوبی بود . موزیک ملایمی گذاشته شد و چراغ ها برای تانکو خاموش شد .
دیدم بیچاره هومن اینقدر نگام کرده خسته شده .
- هومن چشم درد می گیریااا خسته شدی از بس بهم نگاه کردی.- نه سوگنددددددد دلتتتتتت میاد.- چقدر خوب تیرو به هدف زدم.- بابا اینقدر دل مارو هدف نگیر.- اتفاقا هدف من همیشه دل توااا.- اما سوگند منم بعدا به حسابت می رسم.- وای معلوم نیست قراره چه جوری برسی.
- سوگند بیا بریم وسط.- باشه بریم.
و بعد از رقص رفتیم سر با کامران اینا عکس بگیریم و دوست های خانوادگی اونا تا منو هومنو می دیدن هی می گفتن وای چقدر به همین میایین وای فریده جون عجب عروس نازی.
هومن نگام کرد و خندید و یه چشمک زد . یکی از دوستای خاله اومد با کامران و شقایق داشت حرف می زد
چشمش به من و هومن افتاد . لبخندی زد و با ما دوتا هم عکس گرفت و بعد رو به هومن گفت: انشالله اینبار دیگه نوبت شماست. هومن بهم یه نگاه انداخت و سرشو بلند کرد طرف اسمون و دستاشم برد بالا و گفت: انشالله. من و همون خانم هم خندیدیم رویا جون رو به ما گفت: هومن خیلی شوخ طبعه.- بله خیلی شوخ طبعه. گفت: تو هم امشب خیلی ناز شدی من که اول نشناختمت.- نظر لطفتونه.- چشمات خیلی قشنگ وتیره ست.... لنزه؟- نه چشمای خودمه.- اخه چشم به این تیرگی خیلی کم پیدا میشه.
سرمو تکون دادم هومن گفت: رویا جون اینقدر این سوگند امشب منو اذیت کرد که اندازه نداره.- هومن تو خیلی موذی هستی.- ا چرا؟- اخه شرم کن حیا کن دختر به این خوبی گیرت اومده بعد تو ناشکری می کنی دختر به این خوبی رو هوا می قاپن من خودم اول فکر کردم دوست کتیه بعد دیدم نامزد توا می خواستم برای پسرم خواستگاریش کنم. لبخندی زدم و رو به هومن با قیافه ی حق به جانبی گفتم: رویا جون درست میگن. هومن زیر زیرکی نگام کرد و وقتی دید رویا حواسش به من و اون نیست محکم کوبید به پای من .- اخ چرا همچین می کنی؟- که گفتی من تورو اذیت می کنم که گفتی دختر خوبو می قاپن باشه اون از اون اول که اونجوری کردی حالا اینم از این ما که شب همدیگه رو می بینیم یک دختر خوبی نشونت بدم.- من که شب پیش تو نیستم.- پس پیش کی هستی؟
صدای عمو سینا از پشت سرم اومد که گفت: پیش باباش.- باباش کیه؟- خب معلومه من.- ااااااااا سوگند بابادارم شدی و من خبر نداشتم .- بله دیگه بابام اجازه نمیده با غریبه ها در ارتباط باشم.- من غریبه ام؟- خب منظورم تو نبودی .- تو نامزد منی هر بلایی که دلم بخوادم سرت میارم. عمو رو به من چشمکی زد و بعد رو به هومن گفت: تکلیف دختر من حالا کی مشخص میشه؟- تکلیف دختر شما خیلی وقته مشخصه سوگند نامزد منه تا حالا بیشتر از 100 بار بهش گفتم هر چه سریعتر با هم ازدواج کنیم بهتره اما مثل اینکه دختر شما خیال داره بترشه.
- هومن من ....... می خوام یه چیزی بگم اما نمی تونم.- بگو.- هومنننننننننننن؟- میگم بیا ...- بیا چی؟- هنوز سر حرفت هستی؟- کدوم حرف؟- اینکه سر و سامون بگیریم.- سوگند باور کنم که شوخی نمی کنی؟ عمو سینا گفت: مطمئن باش . توی همین لحظه موزیک گذاشته شد و من و عمو یه کم رقصیدیم .
دوباره پذیرایی شروع شد . پانیز بیشتر پیش کامران و شقایق بود .
گاهی با خودم می گفتم یعنی اونقدر بزرگ شدم که بتونم یکی از پایه های یه زندگی باشم و گاهی با خودم می گفتم ایا من می تونم یا نمی تونم ؟؟؟؟
توی افکار خودم غوطه ور بودم که عمو صدام کرد .- بله.- سوگند داری به چی فکر می کنی؟
- به خودم و اینده م .- سوگند اون موقع بود که از هومن جدا شده بودی یادت که هست؟- مگه میشه یادم نباشه.- من اون زمونا بود که به کامران و هومن سر می زدم .- خب.- اگه هومنو می دیدی.- مگه چه شکلی بود؟
- قدرشو بدون سوگند قدرشو بدون.
خب اینم از این
دیگه میرم انشالله 1 سال دیگه میام ( شوخیه )
خدافظ قربون همه تون
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط niloofar |